دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 765
خلق را بر سرهر لقمه ز بس سرشکنیست
خلق را بر سرهر لقمه ز بس سرشکنیست
ناشتاگر شکنی قلعهٔ خیبر شکنیست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندشکنیست ← شکستنی بزرگ استقلعهٔ خیبر ← دژ خیبر؛ نماد فتح سختناشتاگر شکنی ← اگر ناشتا بشکنی
مگذر از ذوق حلاوتکدهٔ محفل درد
نالهپردازی نی عالم شکرشکنیست
حلاوتکدهٔ ← خانهٔ شیرینیمحفل درد ← مجلس رنج عاشقانهنالهپردازی نی ← نالهسرایی نی
نفس از ضبط تپش معنی دل میبندد
گوهرآرایی این موج به خود درشکنیست
ضبط تپش ← مهار تپش و هیجانمعنی دل ← معنای درونگوهرآرایی ← آرایش گوهر
صد قیامتکده در پردهٔ حیرت داریم
مژه برهم زدن ما صف محشر شکنیست
صف محشر ← صفوف رستاخیزقیامتکده ← خانه و صحنهٔ قیامتمژه برهم زدن ← بستن پلک؛ لحظهایپردهٔ حیرت ← پردهٔ حیرانی
سخت کاریست که با کلفت دل ساختهایم
زنگ آیینه شدن سد سکندر شکنیست
میبرد سعی فنا تنگی از آغوش حباب
وسعت مشرب ما تابع ساغر شکنیست
آرزو حسرت مژگان که دارد یارب
که نفس در جگرم بیخود نشتر شکنیست
محو کن عرضمال و دل روشن دریاب
صافی آینه، آیینهٔ جوهر شکنیست
صافی آینه ← صافی و روشنی آیینهعرضمال ← نمایش مال و هستی
ترک جمعیت دل سخت ندامت دارد
بحر یکسر عرق خجلتگوهر شکنیست
جمعیت دل ← جمعبودن و آرامش دلندامت دارد ← پشیمانی سخت دارد
بیدل ازخویش به جز نفی چه اثباتکنیم
رنگ را شوخی پرواز همان پر شکنیست
اثباتکنیم ← ثابت کنیمشوخی پرواز ← بازی و نمود پروازنفی ← نفی و انکار خود
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- موج
- برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
- عرق
- تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- مژه
- موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
غزلهای مرتبط