› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1295

از دلم‌بگذشت و خون در چشم حیرت‌ساز ماند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ازماندردیف مانددشواری میانه

از دلم‌بگذشت و خون در چشم حیرت‌ساز ماند

گرد رنگی یادگارم زان بهار ناز ماند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبهار ناز ← بهار ناز و کرشمهحیرت‌ساز ← حیرت‌آفرینگرد رنگی ← غبار رنگین به‌جامانده

پیش از ایجاد توهم جوهر جان داشت جسم

تا پری در شوخی آمد شیشه از پرواز ماند

کاروان ما و من یکسر شرر دنباله است

امتیازی دامن وحشت‌گرفت و باز ماند

امتیازی ← جدایی و برجستگی‌ایشرر دنباله ← دنبالهٔ جرقه و آتشما و من ← خودی دوگانهوحشت‌گرفت ← گرفتار وحشت

شمع یک‌رنگی ز فانوس خموشی روشن است

نیست جز تار نفس چون ناله از آواز ماند

تار نفس ← رشتهٔ دم؛ تار تنفسفانوس خموشی ← چراغ خاموشیناله ← آهِ برخاسته از آوازیک‌رنگی ← یکرنگی و بی‌ریایی

امتیاز گوشه‌گیری دام راه کس مباد

صید ما از آشیان در چنگل شهباز ماند

حلقهٔ سرگشتگی دارد به گوش گردباد

نقش پایی هم گر از مجنون به صحرا باز ماند

کیست در راهت دلیل کاروان شوق نیست

ناله بال افشاند هرجا طاقت پرواز ماند

داغ نیرنگ وفا را چاره نتوان یافتن

جلوه خلوت‌پرور و نظاره بیرون‌تاز ماند

بیرون‌تاز ← تازنده به بیرونخلوت‌پرور ← پرورندهٔ خلوت و پنهانیداغ نیرنگ ← نشان فریب و نیرنگنظاره ← نگاه و تماشا

تا به بیرنگیست‌سیر پرفشانی‌های رنگ

یافت انجام آنکه سر در دامن آغاز ماند

دامن آغاز ← آغوش ابتدا و مبدأپرفشانی‌های رنگ ← پراکندن‌های رنگ و ظهور

صیقل تدبیر بر آیینهٔ ما زنگ ریخت

شعلهٔ این تیغ آخر در دهان‌گاز ماند

دهان‌گاز ← دهان گازگیرندهزنگ ریخت ← زنگار پاشید؛ تیره کردصیقل تدبیر ← جلای چاره‌اندیشی

یاد عمر رفته بیدل خجلت بیحاصلی‌ست

باز پیوستن ندارد آنچه از ما باز ماند

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗