› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 79

شوق اگر بی‌پرده سازد حسرت مستور را

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ورراردیف رادشواری دشوار

شوق اگر بی‌پرده سازد حسرت مستور را

عرضِ یک خمیازه صحرا می‌کند مخمور را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌پرده سازد ← آشکار کندحسرت مستور ← حسرت پنهانعرضِ یک خمیازه ← پهنهٔ یک خمیازهمخمور ← خمار و مست

درد دل در پردهٔ محویتم خون می‌خورد

از تحیر خشک بندی کرده‌ام ناسور را

خون می‌خورد ← رنج پنهان می‌کشدپردهٔ محویتم ← پردهٔ فنا و محوم

چاره‌سازان در صلاح کار خود بی‌چاره‌اند

به نسازد موم زخمِ خانهٔ زنبور را

زخمِ خانهٔ زنبور ← آسیبِ لانهٔ زنبور؛ جراحتِ کندوچاره‌سازان ← تدبیرکنندگان؛ چاره‌جویان

ما ضعیفان را ملایم‌طینتی دام بلاست

مشکل است از روی خاکستر گذشتن مور را

دام بلاست ← دامِ بلا و گرفتاری استملایم‌طینتی ← نرم‌خویی؛ لطافتِ سرشت

زندگانی شیوهٔ عجز است باید پیش برد

نیست سر دزدیدن از پشت دوتا مزدور را

عشرتی‌گر نیست می‌باید به کُلفَت ساختن

دُرد هم صاف است بهر سرخوشی مخمور را

دُرد ← ته‌ماندهٔ تیرهِ شرابمخمور ← خمار؛ پسماندهٔ مستیکُلفَت ← رنج؛ سختی؛ مشقت

غفلت سرشار مستغنی‌ست از اسباب جهل

خواب گو مژگان نبندد دیده‌های کور را

در نظر داریم مرگ و از امل فارغ نه‌ایم

پیش پا دیدن نشد مانع خیال دور را

اعتبار درد عشق از وصل برهم می‌خورد

زنگ باشد التیامْ آیینهٔ ناسور را

التیامْ ← بهبود؛ التیامِ زخمزنگ ← زنگارِ پوشانندهٔ آیینهناسور ← زخمِ کهنه و چرکین

زندگی وحشی‌ست از ضبط نفَس غافل مباش

بویْ آرامیده دارد در قفس کافور را

بویْ آرامیده ← بویِ آرام و فرونشستهضبط نفَس ← مهارِ نفس؛ خودداریکافور ← مادهٔ خوشبو و سرد؛ مایهٔ آرامش

در تنعم ذکر احسان‌ها بلند‌آوازه نیست

چینی خالی مگر یادی کند فغفور را

تنعم ← ناز و نعمت؛ آسودگیفغفور ← امپراتور چینچینی خالی ← ظرفِ چینیِ تهی

بیدل از اندیشهٔ اوهامِ باطل سوختم

بر سر داغم فشان خاکستر منصور را

اوهامِ باطل ← پندارهای بیهودهخاکستر منصور ← خاکسترِ حلاجِ سوختهمنصور ← حسین بن منصور حلاج
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗