› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 989

دل از دم محبت، چندین فتور دارد

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ورداردردیف دارددشواری نسبتاً آسان

دل از دم محبت، چندین فتور دارد

این باده سخت تند است بر شیشه زور دارد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبر شیشه زور ← بر جام فشار و غلبهدم محبت ← نفس و دمِ مهرفتور ← سستی و ضعف

نامحرم قضایی شوخی مکن درین دشت

کان برق بر سیاهی چشمی ز دور دارد

سیاهی چشمی ← مردمک/سیاهیِ دیدهنامحرم قضایی ← بیگانه با قضا و تقدیر

با انحراف هر وضع ننگ تجاهلی هست

چشم تغافل انشا تقلید کور دارد

انشا تقلید کور ← ساختنِ تقلیدِ کورتجاهلی ← خود را به نادانی زدنچشم تغافل ← چشمِ نادیده‌گرفتن

همسنگ خامکاران مپسند پختگان را

الماس معدن ما شرم از بلور دارد

خامکاران ← ناپختگانهمسنگ ← هم‌تراز و برابرپختگان ← رسیدگان و کاملان

عاشق به عزم مقصد محتاج راهبر نیست

پروانه در ته بال مکتوب نور دارد

گر از خم کلاه است عرض جلال شاهان

گرد شکست ما هم عجز غیور دارد

گر مرد احتیاطی از خود مباش غافل

طوفان به هر مسامت چندین تنور دارد

تنور ← کوره و آتش‌خانهمسامت ← مسام‌ها و منفذهایت

تلخ است عیش امروز ازگفتگوی فردا

در خانه‌ای که ماییم همسایه شور دارد

همسایه شور ← همسایهٔ شور و آشوب

ناقابل تواضع مگذر ز بزم احباب

آه از کسی که زین آب بی‌پل عبور دارد

بی‌پل عبور ← گذر بدون پلناقابل تواضع ← بی‌فروتنی/بی‌قدرِ تواضع

ننگ است وهم تمثال در جلوه‌گاه تحقیق

مشاطه به کزین بزم آیینه دور دارد

از خود برآمدن نیز درکیش اهل تسلیم

هر چند سرکشی نیست وضع غرور دارد

بیدل کمال هر چیز بر جوهر است موقوف

جایی که من نباشم غربت قصور دارد

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗