› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2133

همچو شمع از خویش بر اندازِ وحشت برترم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رمدشواری دشوارتر

همچو شمع از خویش بر اندازِ وحشت برترم

بسکه دامن چیدم از خود زیر پا آمد سرم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبر اندازِ وحشت ← طرح و هیبتِ وحشتدامن چیدم ← دامن برچیدم، کناره گرفتمزیر پا آمد سرم ← سرم زیر پا آمد

ناامیدی‌های مطلب پُر نزاکت‌نشئه بود

از شکست آبرو لبریزِ دل شد ساغرم

شکست آبرو ← شکستنِ آبرولبریزِ دل ← دلِ لبریزناامیدی‌های مطلب ← نومیدی‌های مقصودپُر نزاکت‌نشئه ← پر از مستیِ نازک

هر بن موی مرا با آه حسرت چشمکی است

سرمه‌ها دارد ز دود خویش چشمِ مجمرم

بن موی ← ریشهٔ موسرمه‌ها دارد ← سرمه‌ها داردچشمِ مجمرم ← چشمِ مجمرِ سوزان منچشمکی است ← اشاره و چشمکی دارد

در غبار نیستی هم آتشم افسرده نیست

داغ چون اخگر نمک‌سود است از خاکسترم

اخگر نمک‌سود ← اخگرِ نمک‌سود، تیزسوزخاکسترم ← خاکستر وجودمغبار نیستی ← خاکِ عدم

می‌گشایم سر به مُهر اشک طومار نگاه

نیست بیرونِ گره یک رشته موج گوهرم

بیرونِ گره ← بیرون از گرهسر به مُهر ← سر‌به‌مهر، سربستهطومار نگاه ← طومارِ نگاهموج گوهرم ← موجِ گوهرِ اشک

همچو آن کلکی که فرساید به تحریر نیاز

نگذرم از سجده‌ات چندانکه از خود بگذرم

از خود بگذرم ← از خویش درگذرمتحریر نیاز ← نوشتنِ نیاز و نیایشفرساید ← فرسوده می‌شودکلکی ← قلمی

صفحهٔ آیینه محتاج حک و اصلاح نیست

بسکه بی‌نقش است شستن شسته‌ام از دفترم

بی‌نقش ← بی‌نقش و صافحک و اصلاح ← تراش و اصلاحشسته‌ام از دفترم ← از دفتر وجودم شسته‌امصفحهٔ آیینه ← صفحهٔ آینه

عالم یکتایی از وضع تصنع برتر است

من تو گردم یا تو من اینها نیاید باورم

عالم یکتایی ← جهان وحدتنیاید باورم ← باورم نمی‌شودوضع تصنع ← حالتِ ساختگی

دعوی دل دارم و دل نیست در ضبط نفس

عمر‌ها شد ناخدای کشتی بی‌لنگرم

دعوی دل ← ادعای دل‌داشتنضبط نفس ← مهار نفسناخدای ← ناخدایکشتی بی‌لنگرم ← کشتی بی‌لنگر من

مرگ هم در زندگی آسان نمی‌آید به دست

تا ز هستی جان برم عمری است زحمت می‌برم

مستی طاووس من تا صد قدح مخمور ماند

ظلمت من برنمی‌دارد چراغانِ پَرَم

ظلمت من ← تاریکی منقدح مخمور ← جامِ خماریمستی طاووس ← مستیِ طاووس‌گونهچراغانِ پَرَم ← چراغانیِ بال‌های من

بی‌کسی بیدل چه دارد غیر تدبیر جنون

طرْفِ دامانی نمی‌یابم گریبان می‌دَرَم

بی‌کسی ← تنهاییتدبیر جنون ← چارهٔ دیوانگیطرْفِ دامانی ← کنارِ دامنی برای پناهگریبان می‌دَرَم ← گریبان چاک می‌زنم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗