› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1727

بی‌پرده است و نیست عیان راز من هنوز

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نهنوزردیف هنوزدشواری میانه

بی‌پرده است و نیست عیان راز من هنوز

از خاک می‌دمد چو گلم پیرهن هنوز

عمری‌ست چون نفس همه جهدم ولی چه سود

یک گام هم نرفته·ام از خویشتن هنوز

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجهدم ← کوششمخویشتن ← خودِ خویشنفس ← دم زندگی؛ خود

چون شمع خامشی که فروزی دوباره‌اش

می‌سوزدم سپهر به داغ‌کهن هنوز

خامشی ← خاموشیداغ‌کهن ← داغ کهنه و دیرینسپهر ← آسمان و فلکفروزی ← روشن کنی

ای محو جسم دعوی آزادیت خطاست

یعنی ز بیضه نیست برون پر زدن هنوز

بیضه ← تخم مرغمحو جسم ← فانی و غرق در تنپر زدن ← پرواز کردن

عالم به این فروغ نظر جلوه گاه کیست

شمع خیال سوخته است انجمن هنوز

فریاد ما به پردهٔ دل بال می‌زند

نگذشته است پرتو شمع از لگن هنوز

اندوه غربت آب نکرده‌ست پیکرت

گل نیست ای ستمزده، راه وطن هنوز

آسودگی چو آب گهر تهمت من است

دارد ز موج دامن رنگم شکن هنوز

مرگم نکرد ایمن از آشوب زندگی

جمع است رشته‌های امل در کفن هنوز

یک جلوه انتظار تو در خاطرم گذشت

آیینه می‌دمد ز سراپای من هنوز

برق تحیرم چه شد از خویش رفته‌ام

پرواز من بر آینه دارد سخن هنوز

خاکستری ز آتش من گل نکرده است

دل غافل است از نمک سوختن هنوز

از بی‌نصیبی من غفلت هوا مپرس

در خون تپید شوق و نگشتم چمن هنوز

بیدل غبار قافلهٔ هرزه تازی‌ام

مقصد گم است و می‌روم از خویشتن هنوز

خویشتن ← خودِ خویشمقصد گم ← هدف ناپیداهرزه تازی‌ام ← بیهوده‌تازی و سرگردانم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗