› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1096

شب که دل از یأس مطلب باده‌ای در جام کرد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امکرددشواری دشوارتر

شب که دل از یأس مطلب باده‌ای در جام کرد

یک جهان حسرت به توفان داد و آهش نام کرد

برنمی‌آید سپند من به استیلای شوق

از جرس باید دل بی‌انفعالم وام کرد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداستیلای شوق ← چیرگیِ شوقبی‌انفعالم ← بی‌شرم و بی‌تأثرمجرس ← زنگِ کاروانسپند ← اسفندِ دفعِ چشم‌زخموام کرد ← به وام گرفت

چشم من شد پرده ی زنبور و بیداری ندید

غفلت آخر حشر من درکسوت با دام کرد

آبم از شرم عدم کز هستی بیحاصلم

آرمیدن‌کوشش و بی‌مطلبی ابرام کرد

آرمیدن‌کوشش ← کوششِ آرمیدنابرام کرد ← پافشاری و تأکید کردبیحاصلم ← بی‌ثمرمبی‌مطلبی ← بی‌مطلوبی و بی‌هدفیشرم عدم ← شرم از نیستی

شعله‌ای بودم‌کنون خاکسترم مفت طلب

سوختن عریانی‌ام را جامهٔ احرام کرد

جامهٔ احرام ← لباسِ حج و طوافخاکسترم ← اکنون خاکستر و فرسودهشعله‌ای ← آتشِ زبانه و سوزندهعریانی‌ام ← برهنگی و بی‌پوششی‌اممفت طلب ← رایگان‌خواه و بی‌بهاجو

در پریشانی کشیدیم انتقام از روزگار

خاک ما باری طواف دیدهٔ ایام کرد

قرب هم در خلوت تحقیق‌گنجایش نداشت

دوربین افتاد شوق و وصل را پیغام کرد

تحقیق‌گنجایش ← گنجایشِ جست‌وجوی حقیقتخلوت ← انزوا و خلوتگاهِ دروندوربین ← از دورنگر و دوری‌بینقرب ← نزدیکی عرفانی به معشوقوصل ← وصال و دیدار معشوقپیغام کرد ← پیام فرستاد و خبر داد

از تعلق سنگسار شهرت آزادی‌ام

الفت نقش نگین آخر ستم بر نام کرد

اینقدر در بند خویش از ناتوانی مانده‌ایم

عشق رنگ ما شکست و اختراع دام کرد

دل به یاد مستی چشم حجاب آلوده‌ای

آب‌گردید از حیا چندانکه می در جام کرد

آب‌گردید ← گداخت و آب شدحجاب آلوده‌ای ← پوشیده‌وآلوده به پردهحیا ← شرم و آزرممستی چشم ← سکر و فریب نگاهمی ← شرابِ مستی

جادهٔ سرمنزل ما صد بیابان سعی داشت

بیدماغی‌های فرصت چون شرر یک گام کرد

بیابان سعی ← بیابانِ رنج و کوششبیدماغی‌های ← بی‌طاقتی‌ها و ناشکیبی‌هاسرمنزل ← مقصد و منزلِ نهاییشرر ← جرقهٔ آتشفرصت ← زمانِ کوتاه و گذرا

عشرت‌ما چون نگه از بس تنک‌سرمایه است

سایهٔ مژگان تواند صبح ما را شام کرد

تنک‌سرمایه ← کم‌مایه و ناچیزسایهٔ مژگان ← سایهٔ باریک مژه‌هاشام کرد ← تاریک و شب‌گونه ساختعشرت‌ما ← شادی و کامجویی مانگه ← نگاهِ کوتاه

می‌رود صبح و اشارت می‌کندکای غافلان

تا نفس باقی‌ست نتوان هیچ جا آرام کرد

آرام کرد ← قرار و سکون یافتاشارت ← اشاره و پند خاموشغافلان ← بی‌خبران و غافل‌مانده‌هانفس ← جان و دمِ زندگی

یک قلم بیدل غبار وحشت نظاره‌ایم

عشق نتوانست ما را بی‌تحیر رام کرد

بی‌تحیر ← بدون سرگشتگیرام کرد ← رام و فرمانبر ساختغبار وحشت ← غبارِ بیم و هراسنظاره‌ایم ← نگرنده و تماشاگریمیک قلم ← سراسر و یکسره
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗