› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2275

باده ندارم که به ساغر کنم

وزن مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)قافیه رکنمدشواری دشوارتر

باده ندارم که به ساغر کنم

گریه کنم تا مژه‌ای تر کنم

کو تب شوقی که دم واپسین

آینه را آبله بستر کنم

صف شکن ناز توانایی‌ام

تیغ گر از پهلوی لاغر کنم

تا نگهی در تپش آرام شمع

ناخن پا تا مژه شهپر کنم

تهمت آسودگی‌ام داغ کرد

رفع خجالت به چه جوهر کنم

کاش درین عرصه به رنگ شرار

از نفس سوخته سر برکنم

در همه‌کارم اگر این است جهد

خاکبه سر از همه به ترک نم

نیست کسی دادرس هیچکس

رعد نی‌ام گوش که را کر کنم

تر شود از شرم لب تشنه‌ام

خشکی اگر تهمت ساغر کنم

عزتم این بس که چو موج گهر

پای به دامن کشم و سر کنم

حسرت دیدار نیاید به شرح

تا به کجا آینه دفتر کنم

بیدل از آن جلوه نشان می‌دهد

قلزمی از قطره چه باورکنم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗