› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2318

با عشق نه نامی‌ست نه ننگم که برآیم

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نگمکهبرایمدشواری دشوار

با عشق نه نامی‌ست نه ننگم که برآیم

از خانه دگر با که بجنگم که بر آیم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبرآیم ← بیرون آیم؛ سربلند شومنامی‌ست نه ننگم ← نه نام دارم نه ننگ

در عرصهٔ توفیق چو تیغ کف نامرد

نگرفت نیام آن همه تنگم که برآیم

تنگم ← تنگنای منتیغ کف نامرد ← شمشیر در دست نامردعرصهٔ توفیق ← میدان کامیابینیام ← غلاف شمشیر

رسوایی موهوم گریبان در ننگست

زین بحر نه ماهی نه نهنگم که برآیم

رسوایی موهوم ← رسوایی پنداریماهی نه نهنگم ← نه ماهی‌ام نه نهنگ

خلقی به عدم آینه‌پرداز خیال است

من زان گل نشکفته چه رنگم که برآیم

آینه‌پرداز خیال ← آرایندهٔ آینهٔ پندارعدم ← نیستیچه رنگم ← چه رنگی دارمگل نشکفته ← گل ناشکفته

بی‌همتی از تهمت پستی نتوان رست

زلف تو دهد دست به چنگم که برآیم

بی‌همتی ← سستی همتتهمت پستی ← اتهام فرومایگیدهد دست به چنگم ← به چنگم می‌آید

مردان ز غم سختی ایام گذشتند

من نیز بر این کوه پلنگم که بر آیم

سختی ایام ← دشواری روزگارکوه پلنگم ← پلنگ این کوه ام

یک بار ز دل چون نفسم نیست گذشتن

تا چند خورم خون و بلنگم که برآیم

بلنگم ← بلنگم و بیفتمخون خورم ← رنج کشمنفسم نیست گذشتن ← نفسم نمی‌گذرد

در قید جسد خون شدم از پیروی عقل

نامرد نیاموخت شلنگم که بر آیم

شلنگم ← جَست و جهش مراقید جسد ← بند و اسارت تنپیروی عقل ← پیروی از خرد محافظه‌کار

پرواز دگر زین قفسم نیست میسر

راهی بگشاید پر رنگم که بر آیم

کم همتی فرصت ازین عرصهٔ دلگیر

چندان نپسندید درنگم که بر آیم

در آینه خون می‌خورم از لنگر تمثال

ترسم زند این خانه به سنگم که برآیم

از کلفت اسباب رهایی چه خیالست

بیدل به فشار دل تنگم که بر آیم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غم
اندوه؛ سرمایهٔ دلِ عاشق و همدمِ شب‌های تنهایی.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
کف
کفِ دست یا کفِ آب؛ نمادِ ناپایداری و تهی‌دستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗