› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2793

به طبع مقبلان یارب‌کدورت را مده راهی

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه اهیدشواری میانه

به طبع مقبلان یارب‌کدورت را مده راهی

بر این آیینه·ها مپسند زنگ تهمت آهی

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندزنگ تهمت آهی ← زنگارِ تهمتِ آهمقبلان ← سعادتمندان و روآوردگان

چراغ ابلهان عمری‌ست می‌سوزد درین محفل

چه باشد یک شرر بالد فروغ طبع آگاهی

جهان آیینهٔ وهم است و این طوطی سرشتانش

نفس پرداز تقلیدند و می‌گویند اللهی

آیینهٔ وهم ← آیینهٔ خیال و پنداراللهی ← ذکرِ الله؛ ظاهری و تقلیدیطوطی سرشتانش ← طوطی‌سرشتان؛ مقلداننفس پرداز تقلیدند ← با نفس تقلید می‌پردازند

پر است آفاق از غولان آدم رو چه سازست این

به این بی‌حاصلان یا دانشی یا مرگ ناگاهی

آفاق ← جهان‌ها؛ کرانه‌های هستیبی‌حاصلان ← بی‌ثمران؛ ناکسانغولان آدم رو ← دیوهای آدم‌نما؛ مردم فریبندهمرگ ناگاهی ← مرگ ناگهانی

به حیرت گاه وصل افسون هجران عالمی دارد

فراموشی نصیبم کن مگر یادت کنم گاهی

تپش‌ها دارم و از آشیان بیرون نمی‌آیم

به این انداز مژگان هم ندارد بال کوتاهی

به خاک آستانت چون هلال از بس که گم گشتم

جبینی یافتم در نقش پیشانی پس از ماهی

ندانم مژدهٔ وصل که دارد انتظار من

که حسرت سخت گلباز‌ست با گرد سر راهی

مژدهٔ وصل ← خبر رسیدن و پیوستن به معشوقگرد سر راهی ← غبار مسیر؛ انتظار بی‌ثمرگلباز‌ست ← گل‌فروش؛ اینجا سخت سوداگر حسرت

چراغ عبرت من از گداز شمع شد روشن

بغیر از زندگانی نیست اینجا داغ جانکاهی

به تنگی‌های دل یک غنچه نتوان نقش بست اینجا

شکستم رنگ تا تغییر دادم بستر آهی

بستر آهی ← جایگاه آه و اندوهتنگی‌های دل ← فشردگی و گرفتگی درونیشکستم رنگ ← رنگ و ریا را درهم شکستمنقش بست ← تصویر کرد؛ شکل داد

ببینم تا کجاها می‌برد فکر خودم بیدل

به رنگ شمع امشب در گریبان کنده‌ام چاهی

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗