› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2548

دوری مقصد دمید از سرکشیدن·های من

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه دنهایمنردیف مندشواری دشوارتر

دوری مقصد دمید از سرکشیدن·های من

نقش پاگم کرد پیش پا ندیدن·های من

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددوری مقصد ← دوری هدفسرکشیدن·های ← سرکشی‌ها و سربرداشتن‌هانقش پاگم کرد ← رد پا گم شدپیش پا ندیدن·های ← پیش‌پا‌ندیدن‌ها؛ غفلت‌ها

چون نفس از هستی خود در غبار خجلتم

کز جهانی برد آسایش تپیدن‌های من

الفت هستی چو صبحم نردبان وحشت است

چین دامن نیست جز بر خویش چیدن‌های من

الفت هستی ← انس با هستیبر خویش چیدن‌های ← بر خود پیچیدن‌هانردبان وحشت ← نردبان رمیدگیچین دامن ← چین و جمع دامن

شور محشر گوش خلقی وانکرد اما چه سود

اندکی نزدیک می‌خواهد شنیدن‌های من

شنیدن‌های ← شنیدن‌های من؛ گوش‌هایمشور محشر ← غوغای قیامتوانکرد ← باز نکرد

شمع ماتم خانهٔ یاسم زاحولم مپرس

بی‌تو در آغوش مژگان سوخت دیدن‌های من

آغوش مژگان ← آغوش مژه‌هادیدن‌های ← دیدن‌ها؛ دیده‌هایمزاحولم ← از حال من

خاکساری آبیارم چون نهال‌گرد باد

گرد می‌گردد بلند از قدکشیدن‌های من

آبیارم ← آبیاری‌ام می‌کندخاکساری ← فروتنی خاک‌نشینقدکشیدن‌های ← بالا کشیدن‌های قدنهال‌گرد باد ← نهالِ گردباد‌زده

سیر جیب امن امکان بود بی‌سعی گداز

همچو شمع آمد به کار از هم چکیدن‌های من

پا به دامن دارم و جولان حرص آسوده نیست

خاک افسردن به فرق آرمیدن‌های من

آرمیدن‌های ← آرام‌گرفتن‌هاجولان حرص ← تازش آزمندیخاک افسردن ← خاک‌شدن و سرد شدنپا به دامن ← دامن‌کشیده و گوشه‌گیر

ریشهٔ وامانده‌م، رنگ نمو گم کرده‌ام

با رگ یاقوت می‌جوشد دوبدن‌های من

رنگ نمو ← رنگ و رونق رشدرگ یاقوت ← رگ سرخ یاقوتی خونریشهٔ وامانده‌م ← ریشهٔ از‌ره‌مانده‌ام

چون ثمر بیدل به چندین ریشه جولان امید

تا شکست خود رسید آخر رسیدن‌های من

ثمر ← میوهجولان امید ← تازش امیدرسیدن‌های ← رسیدن‌هاشکست خود ← شکستگی خویش
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗