› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1489

شب که در بزم ادب قانون حیرت‌ساز بود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ازبودردیف بوددشواری دشوارتر

شب که در بزم ادب قانون حیرت‌ساز بود

اضطراب رنگ برهم خوردن آواز بود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداضطراب رنگ ← بی‌قراریِ رنگبرهم خوردن آواز ← درهم‌شکستنِ آوازبزم ادب ← مجلسِ ادب و سلوکقانون حیرت‌ساز ← سازِ قانون که حیرت می‌آفریند

در شکنج عزلت آخر توتیا شد پیکرم

بال و پر بر هم نهادن چنگل شهباز بود

صافی دل کرد لوح مشق صد اندیشه‌ام

یاد ایامی که این آیینه بی‌پرداز بود

بی‌پرداز ← بی‌پیرایه و صیقل‌نخوردهصافی دل ← پاکیِ دللوح مشق ← لوحِ تمرین و مشق

کاستم چندانکه بستم نقش آن موی میان

ناتوانی‌های من کلک خط اعجاز بود

اعجاز ← شگفتی و معجزهموی میان ← میانِ باریک چون موکلک خط ← قلمِ خطاطی

حسرت وصل تو گل کرد از ندامت‌های من

دست بر هم سوده تحریک لب غماز بود

نو نیاز الفت داغ محبت نیستم

طفل اشکم چون شرر در سنگ آتشباز بود

آتشباز ← بازیگر با آتش؛ آتش‌افروزالفت داغ محبت ← آشنایی با داغِ عشقطفل اشکم ← اشکم چون کودک استنو نیاز ← تازه‌واردِ نیاز؛ تازه‌کار

عشق بی‌پروا دماغ امتحان ما نداشت

ورنه مشت خاک ما هم قابل پرواز بود

دست ما و دامن حیرت که در بزم وصال

عمر بگذشت و همان چشم ندیدن باز بود

کاش ما هم یک دو دم با سوختن می‌ساختیم

شمع در انجام داغ حسرت آغاز بود

انجام داغ ← پایانِ داغ و سوختگیبا سوختن می‌ساختیم ← با سوختن سازگار می‌شدیمحسرت آغاز ← حسرتِ آغاز؛ افسوسِ شروع

دوری وصلش طلسم اعتبار ما شکست

ورنه این عجزی که می‌بینی غرور ناز بود

آنچه در صحرای کثرت صورت واماندگی‌ست

در تماشاگاه وحدت شوخی‌انداز بود

تماشاگاه وحدت ← جای دیدن یگانگی حقشوخی‌انداز ← بازیگرِ جلوه و ظرافتصحرای کثرت ← پهنهٔ کثرت و پراکندگی ظاهری

درخورکسوت‌کنون خجلت‌کش رسوایی‌ام

عمر‌ها عریانی من پرده‌دار راز بود

خجلت‌کش ← تحمل‌کنندهٔ شرمساریدرخورکسوت‌کنون ← شایستهٔ جامهٔ اکنونعریانی من ← برهنگی و بی‌پوششی‌امپرده‌دار راز ← نگهدارندهٔ پردهٔ اسرار

یک‌گهر بی‌ضبط موج از بحر امکان گل نکرد

هر سری‌کاندوخت جمعیت گریبان‌ساز بود

بحر امکان ← دریای هستیِ ممکنبی‌ضبط موج ← بی‌مهار بودن موججمعیت ← تمرکز و آرامش باطنگریبان‌ساز ← سبب چاک‌گریبان و آشفتگیگل نکرد ← نشکفت و پدید نیامدیک‌گهر ← یک دانهٔ گوهر

هستی ما نیست بیدل غیر اظهار عدم

تا خموشی پرده از رخ برفکند آواز بود

آواز بود ← همان صوت و سخن بوداظهار عدم ← نمایان‌کردن نیستیخموشی ← خاموشی و سکوتپرده از رخ برفکند ← پرده از چهره برگرفت
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗