› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2111

نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودم

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه وشخودمردیف خودمدشواری نسبتاً آسان

نالهٔ عجز نوای لب خاموش خودم

نشئهٔ شوقم و درد می بیجوش خودم

بحر جولانگه بیباکی و من همچو حباب

در شکنج قفس از وضع ادب کوش خودم

گریه توفانکدهٔ عالم آبی دگر است

بی‌رخت درخور هر اشک قدح نوش خودم

چشم پوشیده به خود همچو حبابم نظری‌ست

مژه گر باز کنم خواب فراموش خودم

خجلت غیرت ازین بیش چه خواهد بودن

عالم افسانه و من پنبه کش گوش خودم

ای بسا سعی عروجی که دلیل پستی است

همچو صهبا به زمین ریخته ی جوش خودم

درخور حفظ ادب خلوت وصلست اینجا

من جنون حوصله از وسعت آغوش خودم

چه خیالست کشم حسرت دیگر چو حباب

من که از بار نفس آبلهٔ دوش خودم

بیدل از فکر غم و عیش گذشتن دارد

امشبی دارم و فرصت شمر دوش خودم

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
خواب
خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
آبله
تاولِ پا یا دانهٔ پوست؛ نشانهٔ رنجِ راه و سلوک.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗