› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1960

صورت خود ز تو نشناخته‌ام

وزن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)قافیه اختهامدشواری دشوارتر

صورت خود ز تو نشناخته‌ام

اینقدر آینه پرداخته‌ام

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآینه پرداخته‌ام ← آینه صیقل داده‌امصورت خود ← چهره و هویتِ خویش

گر فروغی‌ست درین تیره بساط

رنگ شمعی‌ست که من باخته‌ام

باخته‌ام ← از دست داده‌امتیره بساط ← بساطِ تاریکِ دنیا

رم آهو به غبارم نرسد

در قفای نگهی تاخته‌ام

تاخته‌ام ← تاخته و دویده‌امرم آهو ← رمیدن و گریزِ آهوغبارم ← غبارِ وجودمقفای نگهی ← پشتِ سرِ یک نگاه

دوری یار و صبوری ستم است

آبم از شرم که نگداخته‌ام

آبم از شرم ← از شرم آب شدمصبوری ← شکیبایینگداخته‌ام ← ذوب نشده‌ام

داغ تحقیق به تقلیدم سوخت

کاش پروانه شود فاخته‌ام

داغ تحقیق ← سوزِ پژوهشِ حقیقی

برده‌ام بر فلک افسانهٔ لاف

صبح خیز از نفس ساخته‌ام

از نفس ساخته‌ام ← از نفسِ خود ساخته‌امافسانهٔ لاف ← داستانِ گزاف‌گوییصبح خیز ← سحرخیز

شرم حیرت مژه خواباندن داشت

تیغ‌ها سر به نیام آخته‌ام

آخته‌ام ← از نیام کشیده‌امشرم حیرت ← شرمِ ناشی از حیرتمژه خواباندن ← چشم برهم نهادن

فرصت ناز حباب آنهمه نیست

سر به بی‌گردنی افراخته‌ام

افراخته‌ام ← بالا برده‌امبی‌گردنی ← بی‌گردنی؛ بی‌سری و فناحباب ← حبابِ زودگذرفرصت ناز ← مجالِ نازورزی

هستی از خویش گذشتن دارد

یک دو دم با سر پل ساخته‌ام

از خویش گذشتن ← فنا شدن از خودساخته‌ام ← سازگار شده‌امسر پل ← لبهٔ پل؛ آستانهٔ عبور

بیدل این بار که بر دوش من است

مژه تا خم شود انداخته‌ام

انداخته‌ام ← فروانداخته‌امبار که بر دوش ← باری که بر شانه‌ام استمژه تا خم شود ← تا خم شدنِ مژه؛ لحظه‌ای
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حباب
پوسته نازک روی آب؛ نماد ناپایداری و تهی‌بودن.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗