› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 417

ما و من گم گشت هرگه خواب شد هم‌بسترت

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه رتدشواری نسبتاً آسان

ما و من گم گشت هرگه خواب شد هم‌بسترت

بیضهٔ عنقاست سر در زیر بالین پرت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبالین پرت ← بالشِ پر/بالِ توبیضهٔ عنقاست ← تخمِ عنقا؛ امرِ محال و نایابهم‌بسترت ← همخوابه‌ات

اوج همت تا نفس باقی‌ست پستی می‌کشد

بگذری زین نردبان‌ها تا رسی بر منظرت

اوج همت ← بلندیِ بلندنظری و عزممنظرت ← جایگاه بلند و تماشایی‌ات

ای حباب از صفر اوهام اینقدر بالیده‌ای

یک نفس دیگر بیفزا گر نیاید باورت

صفر اوهام ← پوچیِ پندارها

آتش این کاروان در هیچ حال آسوده نیست

بعد مردن نیز پروازی‌ست در خاکسترت

خاکسترت ← خاکسترِ جسدِ تو

کاش از این هستی صدای الرحیلی بشنوی

می‌کشد هر صبح چندین پنبه از گوش کرت

الرحیلی ← بانگِ کوچ و رحیلگوش کرت ← گوشِ کرِ تو

ای می مینای عشرت از تکلف پر منال

ریختی در خاک اگر لبریز کردی ساغرت

زین دبستان معنی جمعیتت روشن نشد

چون سحر از بس پریشان بود خط مسطرت

جمعیتت ← جمع‌خاطر بودنتخط مسطرت ← خطِ راستِ مسطرِ تودبستان معنی ← مکتبِ معنی

سر به زانو دوختن آنگه خیال محرمی

بی‌گمان این حلقه افکنده‌ست بیرون درت

همچو شمعت قربت هستی بلاگردان بس است

رنگ‌ها داری که می‌گردد همان گرد سرت

بلاگردان ← دفع‌کنندهٔ بلاقربت هستی ← نزدیکیِ هستی

تا به کی بندی وبال خود به دوش دیگران

آب به آیینه از شرم کف روشنگرت

وبال ← بارِ گناه و عقوبتکف روشنگرت ← کفِ صیقل/روشنی‌بخشِ تو

خواه بر گردون قدم زن خواه رو زیر زمین

جز همین ویرانه نتوان یافت جای دیگرت

بی‌‌رگ گردن مدان در امتحان‌آباد عشق

تا نچربد رشته در سوزن به جسم لاغرت

امتحان‌آباد ← سرزمینِ آزمونبی‌‌رگ گردن ← آسان و بی‌مقاومت مپندار

از حلاوت گاه کنج فقر اگر آگه شوی

بوریا خواهد نیستان شد به ذوق شکرت

بوریا ← حصیرِ نیحلاوت گاه ← جایگاهِ شیرینینیستان ← بیشهٔ نی

آبرو افزود تا جستی کنار از طور خلق

ننگ دربا درک ره بست اعتبار گوهرت

اعتبار گوهرت ← اعتبارِ گوهرِ وجودتطور خلق ← خوی و شیوهٔ مردم

آمد و رقت نفس بیدل قیامت داشته‌ست

پشت و روی یک ورق کردند چندین دفترت

آمد و رقت ← آمدوشدِقیامت داشته‌ست ← رستاخیزی در خود داشته
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗