دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2371
پیمانهٔ غناکدهٔ بیمثالیم
پیمانهٔ غناکدهٔ بیمثالیم
پر نیست آنقدر که توان کرد خالیم
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندخالیم ← تهی و خالیایم
شادم به کنج فقر کز ابنای روزگار
سیلی خور جواب نشد بی سوالیم
ابنای روزگار ← مردمانِ زمانهسیلی خور جواب ← سیلیخورده از پاسخکنج فقر ← گوشهٔ درویشی
خاک ضعیف مرکز صد شعله رنگ و بوست
غافل مشو ز وحشت افسرده بالیم
آغوش مه پر است ز کیفیت هلال
بالیده گیر نقص ز صاحب کمالیم
آغوش مه ← آغوشِ ماهِ کاملبالیده گیر ← فرض کن بالیده و کاملکیفیت هلال ← حال و نمودِ ماهِ نو
پستی گل بلندی نخلست ربشه را
در خاک خفته اینقدر از طبع عالیم
ربشه ← ریشهپستی گل ← فرودستیِ گل در خاک
از بس به رنگ نی پرم از انتظار درد
آغوش ناله میکند از خویش خالیم
آغوش ناله ← آغوشِ نالهکشانتظار درد ← چشمبهراهیِ رنجخالیم ← تهیایمرنگ نی ← مانند نیِ توخالی
عمریست وحشتم نگه چشم حیرتیست
یادت نشانده است غبار غزالیم
غبار غزالیم ← غبارِ رمِ غزالسانِ منچشم حیرتیست ← چشمِ حیرتزده؛ نگاهِ سرگشته
سامان طراز راحتم از سعی نارسا
افکنده خواب با همه جا فرش قالیم
سامان طراز ← آرایندهٔ سامانسعی نارسا ← کوششِ ناتمام
از بسکه ناله داشت نی بوریای فقر
مخمل نبرد صرفهٔ خواب از نهالیم
بوریای فقر ← حصیرِ درویشیصرفهٔ خواب ← سود و آسایشِ خواب
فریاد کز فسردگی باغ اعتبار
هم جوهر چنار نشد که نه سالیم
باغ اعتبار ← باغِ ارزش و اعتبارجوهر چنار ← گوهر و ذاتِ چنارفسردگی ← پژمردگی و سردینه سالیم ← نه سالمیم؛ فرسودهایم
آغوش حیرتم به چه تنگی گشودهاند
در من شکسته است چو گردون حوالیم
تنگی ← ضيق و فشارگردون ← آسمان و فلک
نتوان به چشم داد سراغ نمود من
بیدل به یمن ضعف چو معنی خیالیم
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- غافل
- بیخبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
- خواب
- خفتن و رؤیا؛ نشانهٔ غفلت در برابرِ بیداریِ دل.
- شعله
- زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
- درد
- رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
- جوهر
- ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته میشود.
- معنی
- مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
- وحشت
- هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق بهسوی تنهایی.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
غزلهای مرتبط