دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1076
ز ساز جسم هزار انفعال میگذرد
ز ساز جسم هزار انفعال میگذرد
چو رشحهای که ز ظرف سفال میگذرد
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندانفعال ← تأثر و شرمرشحهای ← قطرهای تراویدهساز جسم ← ساختار و آهنگِ تنسفال ← ظرفِ سفالینِ نفوذپذیر
دمیدن همه زبن خاکدانگل خواریست
بهار آبلهها پایمال میگذرد
آبلهها ← تاولها؛ شکوفههای زودگذرخاکدانگل ← گلِ این جهان خاکیخواریست ← خفت و حقارت استدمیدن ← روییدن و شکفتنپایمال ← لگدمالشده
غبار شیشهٔ ساعت به وهم میکوبد
بهوش باش که این ماه و سال میگذرد
تلاش نقص وکمال جهان گروتازیست
هلالش از مه و ماه از هلال میگذرد
مه ← ماه کاملنقص وکمال ← کاستی و تمامبودنهلالش ← هلالِ آن جهانگروتازیست ← تاختن برای شرط و گرو است
به هر که مینگرم طالب دوام بقاست
مدار خلق به فکر محال میگذرد
دلی که صاف شود از غبار وهم کجاست
ز هر یک آینه چندین مثال میگذرد
طلب چه سحر کند تا به کوی یار رسم
نفس هم از لب ما سینه مال میگذرد
شبم به صفحه نگاهش زد آتشی که هنوز
شرر به چشمک ناز غزال میگذرد
تلاش نالهٔ جانکاه تاکی ای بلبل
زمان عافیتت زبر بال میگذرد
دو روزه فرصت وهمی که زندگی نام است
گر از هوس گذری بیملال میگذرد
بیملال ← بیرنج و بیدلزدگیدو روزه ← بسیار کوتاه و زودگذرهوس ← هوی و خواهش نفسوهمی ← خیالی و پنداری
غبار قافلهٔ دوش بوده است امروز
وصال رفته و اکنون خیال میگذرد
حق ادای رموز از قلم طلب بیدل
که حرف دل به زبانهای لال میگذرد
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- خیال
- صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- ساز
- آلتِ نوازندگی؛ نمادِ همآهنگی و نوای درون.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- سحر
- سپیدهدم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
- فرصت
- مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
غزلهای مرتبط