› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2561

نفس عمارت دل دارد و شکستنش است این

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه ستنشاستاینردیف است ایندشواری دشوارتر

نفس عمارت دل دارد و شکستنش است این

کجاست جوهر آیینه سینه خستنش است این

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجوهر آیینه ← صیقل و گوهرِ آیینهسینه خستنش ← زخمی‌کردنِ سینهشکستنش است این ← همین شکستِ آن استنفس عمارت دل ← نفس بنای دل را می‌سازد

هزار تفرقه جمع است در طلسم حواست

شکسته بر گل رنگی که دسته بستنش است این

تفرقه جمع ← پراکندگی‌های گردآمدهدسته بستنش ← دسته بستن؛ گرد آوردنطلسم حواست ← طلسمِ حواس؛ افسونِ ادراک

نفس کدام و چه دل ای جنون تخیل هستی

در آتش است سپندی که گرم جستنش است این

جنون تخیل هستی ← دیوانگیِ خیالِ وجودسپندی ← دانۀ اسپند؛ قربانیِ آتشگرم جستنش ← سوز و شوقِ جستجوی آن

به حیرت آینه بشکن نفس به سرمه گره زن

که نقش عافیتی داری و نشستنش است این

حیرت آینه ← آیینهٔ حیرت‌زدهسرمه گره زن ← سرمه را گره بزن؛ چشم ببندنشستنش است این ← همین نشستن و ماندنِ آن استنقش عافیتی ← تصویرِ آسودگی

عدم شمار وجودت غبار گیر نمودت

جهان شکنجهٔ وهمست و طور رستنش است این

شکنجهٔ وهمست ← شکنجهٔ خیال و وهم استطور رستنش ← شیوهٔ رستن و روییدنعدم شمار وجودت ← وجودت را از عدم بشمارغبار گیر نمودت ← نمودت غبارگرفته است

بلندی مژه سامان کن از مراتب همت

به دامنی که تو داری نظر شکستنش است این

بلندی مژه ← افراشتنِ مژه؛ نگاهِ بلندمراتب همت ← درجاتِ بلندِ همتنظر شکستنش ← شکستنِ نگاه؛ خیره نشدن

نیافت سعی تأمل ز شور معنی بیدل

جز اینکه نغمهٔ ساز ز خود گسستنش است این

ز خود گسستنش ← از خود بریدن و گسستنسعی تأمل ← کوششِ اندیشه و درنگشور معنی ← هیجان و غلیانِ معنانغمهٔ ساز ← آوای ساز
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗