› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 663

صفحهٔ دل بی‌خط زخم تو فرد باطلست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لستدشواری دشوار

صفحهٔ دل بی‌خط زخم تو فرد باطلست

آبرو آیینهٔ ما را ز جوهر حاصلست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندجوهر ← جوهر و صیقلِ آینهصفحهٔ دل ← صفحهٔ دلفرد باطلست ← برگِ باطل و بی‌ارزش است

گر همه حرف حق است آندم که گفتی باطلست

هر چه بیرون آمد از لب، خارج آهنگ دلست

نیست از دست تو بیرون اختیار صید ما

پنجهٔ رنگین چو گل تا غنچه می‌سازی دلست

اختیار صید ← اختیارِ شکارغنچه می‌سازی ← غنچه می‌کنی؛ جمع می‌کنیپنجهٔ رنگین ← پنجهٔ رنگین چون گل

در ره تسلیم، پر بی‌خانمان افتاده‌ایم

بر سر ما سایه‌ای گر هست، دست قاتلست

دست قاتلست ← دستِ قاتل استره تسلیم ← راهِ تسلیمپر بی‌خانمان ← پرِ آواره و بی‌خانمان

بر سبکباران گرانان را بود سبقت محال

هر قدم زبن‌کاروان بانگ جرس در منزلست

بانگ جرس ← صدایِ زنگِ کاروانسبقت ← پیشی‌گرفتنسبکباران ← سبک‌باران؛ رهاشدگانگرانان ← سنگین‌باران

پنبهٔ داغ مرا با حرف راحت‌کار نیست

گر بیاض من خطی پیدا کند درد دلست

بیاض ← سفیدیِ صفحهدرد دلست ← دردِ دل استپنبهٔ داغ ← پنبه بر زخمِ داغ

آب می‌گردد ز شبنم صبح تا دم می‌زند

سینه‌چاکان را نفس بر لب رساندن مشکلست

صدق‌کیشان را فلک در خاک بنشاند چو تیر

سرو این گلشن به جرم راستی پا در گلست

جرم راستی ← گناهی جز راستیصدق‌کیشان ← اهلِ راستیپا در گلست ← در گل فرورفته است

هیچکس افسردهٔ زندان جمعیت مباد

قطره تا گوهر نمی‌گردد به دریا واصلست

زندان جمعیت ← زندانِ انبوهی و جمعواصلست ← پیوسته و رسیده استگوهر ← مروارید

هر طرف مژگان‌گشایی حسرت دل می‌تپد

هر دو عالم گرد بال‌افشانی یک بسملست

بال‌افشانی ← بال‌زدنِ جان‌کندنبسملست ← نیم‌ذبح؛ مرغِ نیم‌کشته استمژگان‌گشایی ← گشودنِ مژه برای دیدن

در وطن هم صاف طینت را ز غربت چاره نیست

گوهر این بحر را گرد یتیمی ساحلست

ساحلست ← ساحل استصاف طینت ← پاک‌سرشتغربت ← بیگانگی و دوریگرد یتیمی ← غبارِ بی‌کس‌ی

امتیاز حسن و عشق از شوق‌کامل برده‌اند

می‌رود ازکف دل و در چشم مجنون محملست

ازکف ← از دستامتیاز ← برتری و جداییشوق‌کامل ← شوقِ کاملمحملست ← کجاوه است

نرم‌خویان را نباشد چاره از وضع نیاز

هر کجا آبی‌ست بیدل سوی پستی مایلست

سوی پستی ← به سمتِ فرودنرم‌خویان ← نرم‌خویان و ملایمانوضع نیاز ← حالِ نیازمندی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗