› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 48

حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه لماراردیف ما رادشواری میانه

حسابی نیست با وحشت جنون کامل ما را

مگر لیلی به دوش جلوه بندد محمل ما را

محبت بسکه بود از جلوه‌مشتاقان این محفل

به تعمیر نگه چون شمع برد آب و گل ما را

ندارد گردن تسلیم بیش از سایهٔ مویی

عبث بر ما تنک کردند تیغ قاتل ما را

غبار احتیاج امواج دریا خشک می‌سازد

عیار کم مگیرید آبروی سایل ما را

صفای دل به حیرت بست نقش پردهٔ هستی

فروغ شمع کام اژدها شد محفل ما را

ادبگاه وفا آنگه پرافشانی چه ننگ است این

تپیدن خاک بر سر کرد آخر بسمل ما را

دل از سعی امل بر وضع آرامیده می‌لرزد

مبادا دوربینی جاده سازد منزل ما را

شکست آرزو زین بیش نتوان در گره بستن

گران‌جانی ز هر سو بر دل ما زد دل ما را

ز خشکی‌های وضع عافیت تر می‌شود همت

عرق ای کاش در دریا نشاند ساحل ما را

تمیز از سایه ممکن نیست فرق دود بردارد

به روی شعله گر پاشی غبار کاهل ما را

حباب پوچ از آب گهر امیدها دارد

خداوندا به حق دل ببخشا بیدل ما را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗