› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 910

تنگی آورده خانهٔ صیاد

وزن فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه اددشواری میانه

تنگی آورده خانهٔ صیاد

یک دو چاک قفس‌کنید زیاد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتنگی ← تنگدستی و مضیقهخانهٔ صیاد ← خانهٔ شکارچیزیاد ← بیشتر؛ افزون

سیر آن جلوه مفت فرصت ماست

نوبهاریم چشم بد مرساد

جلوه ← پدیداری و زیباییمفت فرصت ← فرصت رایگان مانوبهاریم ← نوبهار و تازه‌ایمچشم بد مرساد ← چشم‌زخم نرسد

عشق چون شمع در تلاش سجود

سر ما را به پای ما سر داد

تلاش سجود ← کوشش برای سجدهسر داد ← سر سپرد؛ فدا کردشمع ← شمع سوزان

نفس آنست آنکه‌تا رسید به لب

گرد ما چون سحر قیامت زاد

زاد ← پدید آمدسحر قیامت ← سحرگاه رستاخیزنفس ← دم زندگیگرد ما ← گرد و غبار وجود ما

دل تنگ آخر از جهان بردبم

عقده‌ای داشتیم و کس نگشاد

بردبم ← بردیمدل تنگ ← دل گرفته و مضطربعقده‌ای ← گره و مشکل

بیستون در غبار سرمه‌کم ست

ناله هم رفت در پی فرهاد

بیستون ← کوه بیستون؛ جایگاه فرهادفرهاد ← عاشق شیرین

چیست شغل جهان حیرانی

خاک خوردن به قدر استعداد

استعداد ← توانایی و ظرفیتحیرانی ← سرگشتگی و حیرتخاک خوردن ← رنج بردن و ناچیزی

ازکف وارثان نرفت برون

زر قارون، عمارت شداد

شداد ← پادشاه بناکنندهٔ ارمعمارت شداد ← کاخ ارم شدادقارون ← ثروتمند افسانه‌ای

خفته‌ای زیر سقف بی‌دیوار

عیش این خانه‌ات مبارک باد

سقف بی‌دیوار ← سقفی بدون دیوار؛ دنیاعیش ← کامرانیمبارک باد ← گوارا باد (طعنه‌آمیز)

یار عمری‌ست نام ما نگرفت

این فراموشی ازکه دارد یاد

فراموشی ← از یاد بردنیاد ← خاطره؛ یادآوری

نامه دل بود درکف امید

برکه خواندم که باز نفرستاد

برکه ← بر که؛ نزد کهنامه دل ← نامهٔ دل

تا چراغم رسد به خاموشی

همه شب سرمه می‌کنم ایجاد

خاموشی ← مرگ و فرونشستنسرمه می‌کنم ایجاد ← سرمه می‌سازم از شب‌زنده‌داری

گردم این نه قفس نمی‌یابد

گر به زیر پرم کنند آزاد

آزاد ← رها و آزادزیر پرم ← زیر بالمنه قفس ← قفس این جهانگردم ← گرد و غبار من

چون سپندم در آتشی که مپرس

سرمه گردم اگر کنم فریاد

سرمه گردم ← خاکستر و سرمه شومفریاد ← فریاد و ناله

محمل شمع می‌کشم بیدل

خدمت پا به گردنم افتاد

به گردنم افتاد ← بر گردنم نهاده شدخدمت پا ← خدمت در پای معشوقمحمل شمع ← بارکش شمع؛ حامل نور
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
یاد
به‌خاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗