دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1854
نمیشود کس ازین عبرت انجمن محظوظ
نمیشود کس ازین عبرت انجمن محظوظ
مگر چو شمع کنی دل به سوختن محظوظ
در جنون زن و از کلفت لباس برآ
چه زندگیست که باشد کس از کفن محظوظ
نفس نمانده هنوز از ترانههای امل
چو دود شمع خموشی به ما و من محظوظ
جهان قلمرو امن است اگر توان گردید
چو طبعکر به اشارت ز هر سخن محظوظ
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانداشارت ← اشارهطبعکر ← کرطبع؛ ناشنوای فهمقلمرو امن ← سرزمین امنمحظوظ ← بهرهمند و لذتبر
ز دور گردی تمییز خلق کم دیدیم
که کس نرفته به غربت شد از وطن محظوظ
درین بساط نیفتاد چشم عبرت ما
به رفتنی که توان شد ز آمدن محظوظ
ز تردماغی وضع ادب مگوی و مپرس
ز یوسفیم به بویی ز پیرهن محظوظ
تردماغی ← تندخویی و بیحوصلگیمحظوظ ← بهرهمندوضع ادب ← رسم و شیوه ادبپیرهن ← پیراهن؛ تلمیح یوسفیوسفیم ← همچون یوسفیم
کراست وسوسهٔ هستی از حضور عدم
نشستهایم به خلوت در انجمن محظوظ
ز رقص بسملم این نغمه میخورد بر گوش
که عالمی است به این رنگ پر زدن محظوظ
به فهم عالم بیکار اگر رسی بیدل
به حرف و صوت نیابی کسی چو من محظوظ
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- پر
- شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبکباریِ روح.
- عالم
- جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوهگاهِ حق.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
- زندگی
- حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
- وضع
- حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
- طبع
- سرشت و خوی؛ مزاجِ درون و قریحهٔ شاعرانهٔ جان.
- ادب
- حرمت و آیینِ رفتار؛ نمادِ خاموشی و فروتنیِ سالک.
غزلهای مرتبط