› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 177

نرسیدی به فهم خود، ره عزم دگر گشا

وزن فعلاتن مفاعلن فعلاتن مفاعلنقافیه رگشاردیف گشادشواری نسبتاً آسان

نرسیدی به فهم خود، ره عزم دگر گشا

به جهانی که نیستی، مژه بربند و در گشا

ز گران جانی‌ات مباد که شود ناله منفعل

به جنون سپند زن پی منقار پر گشا

تپش خلق پیش و پس، نه ز عشق است نی هوس

شرر کاغذ است و بس، تو هم اندک نظر گشا

ز فسردن مکش تری به فسونهای عافیت

همه گر موج گوهری، به رمیدن کمر گشا

به چه فرصت وفا کند گل تمکین فروشی‌ات؟

به تماشای چشمکی، زه سنگ وشرر گشا

سحر نشئه فطرتی، ته خاک از چه غفلتی

نفسی صرف جوش کن، ز خم چرخ سر گشا

هوس جوع و شهوتت شده دام مذلتت

اگر از نوع آدمی، ز خود افسار خر گشا

ادب‌آموز محرمان، لب خشکی است بی‌بیان

به محیط آشنا نه‌ای، رگ موج‌گوهر گشا

ادبی تا تسلسلت نکند شیشه بی‌ملت

که به انداز قلقلت پریی هست پرگشا

دل و دستی نبسته‌ای به چه غم درشکسته‌ای؟

تو به راهت نشسته‌ای، گره این است برگشا

اگر انشای بیدلت ز حلاوت نشان دهد

شقی از خامه طرح کن، در مصر شکر گشا

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗