› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 579

بسکه حرف مدعا نازک رقم افتاده است

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ادهاستردیف استدشواری دشوارتر

بسکه حرف مدعا نازک رقم افتاده است

نامه‌ام چون حیرت آیینه یکسر ساده است

طینت عاشق نگردد از ضعیفی پایمال

گر فتد بر خاک حرفی بر زبان افتاده است

نشئه‌ای دارد دماغ بیقراریهای من

پیچ و تاب بیخودان هم رنگ موج باده است

گردباد شوقم و عمری‌ست در دشت جنون

خیمه‌ام چون چرخ بر سرگشتگی‌استاده است

آهم و طرفی نمی‌بندم به الفتگاه دل

بی‌دماغیهای شوقم سر به صحرا داده است

زینت ظاهر غبار معنی اسرار ماست

شیشهٔ رنگین حجاب آب و رنگ باده است

در طلب باید گذشت ازهرچه می‌آید به ییش

گر همه سرمنزل مقصود باشد جاده است

گربودتسلیم سرمشق جبینت چون غبار

دامن هرکس که می‌آری به کف سجاده است

وضع محویت تماشاخانهٔ نیرنگ کیست

یک جهان آیینه‌ام تا حیرتم رو داده است

برق جولان آه بیدل یاس‌پرورد است و بس

الحذر ای مدعی این دود آتش‌زاده است

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
زبان
عضوِ گفتار؛ ابزارِ بیان و گاه حجابِ معنای نهفته.
شیشه
ظرفِ بلورین؛ نمادِ شکنندگیِ دل و صفای جان.
معنی
مقصود درونی یا حقیقت پنهان پشت لفظ و صورت.
آه
نالهٔ دل؛ دودِ سینهٔ عاشق و فریادِ سوز و درد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗