› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 20

به مهر مادر گیتی مکش رنج امید اینجا

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه یداینجاردیف اینجادشواری میانه

به مهر مادر گیتی مکش رنج امید اینجا

که خون‌ها می‌خورد تا شیر می‌گردد سفید اینجا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخون‌ها می‌خورد ← خون دل می‌نوشدرنج امید ← رنج امید بستنمهر مادر گیتی ← محبت دنیا به فرزند

مقیم نارسایی باش پیش از خاک گردیدن

که سعی هر دو عالم چون عرق خواهد چکید اینجا

محیط از جنبش هر قطره صد توفان جنون دارد

شکست رنگ امکان بود اگر یکدل تپید اینجا

گداز نیستی از انتظارم برنمی‌آرد

ز خاکستر شدن گل می‌کند چشم سفید اینجا

ز ساز الفت آهنگ عدم در پردهٔ گوشم

نوایی می‌رسد کز بیخودی نتوان شنید اینجا

درین محنت‌سرا آیینهٔ اشک یتیمانم

که در بی‌دست و پایی هم مرا باید دوید اینجا

آیینهٔ اشک ← اشک همچون آینهبی‌دست و پایی ← ناتوانی کاملمحنت‌سرا ← سرای رنجیتیمانم ← یتیم‌وارم

کباب خام‌سوز آتش حسرت دلی دارم

که هرجا بینوایی سوخت دودش سرکشید اینجا

آتش حسرت ← آتش دریغبینوایی ← بیچارگیسرکشید ← بالا رفت و برخاستکباب خام‌سوز ← کباب نیم‌سوخته

نیاز سرکشان حسن آشوبی دگر دارد

کمین‌گاه تغافل شد اگر ابرو خمید اینجا

آشوبی ← فتنه و شورشیابرو خمید ← اخم کردحسن ← زیبایی معشوقنیاز سرکشان ← نیاز متکبران و خوددارانکمین‌گاه تغافل ← کمینگاه بی‌اعتنایی

تپش‌های نفس از پردهٔ تحقیق می‌گوید

که تا از خود اثر داری نخواهی آرمید اینجا

بلندست آنقدرها آشیان عجز ما بیدل

که بی‌سعی شکست بال و پر نتوان رسید اینجا

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗