› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 243

بی‌ربشه سوخت مزرع آه حزین ما

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه ینماردیف مادشواری دشوار

بی‌ربشه سوخت مزرع آه حزین ما

درد دلی نکاشت قضا در زمین ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌ربشه ← بی‌ریشهحزین ← اندوهگیندرد دلی ← درددل، شکوهقضا ← تقدیرمزرع آه ← کشتگاه آه

شهرت نوایی هوس نام، سرمه خوست

چینی به مورسید زنقش نگین ما

سرمه خوست ← سرمهٔ خوب استشهرت نوایی ← آوازهٔ نام‌جوییهوس نام ← آرزوی نامچینی به مورسید ← چینی به مور رسید

گشتیم خاک و محو نگردید سرنوشت

خط می‌کشد غبار هنوز از جبین ما

فرصت کفیل‌. سیر تأمل نمی‌شود

آتش زده‌ست صفحهٔ نظم متین ما

تأمل ← درنگ و اندیشهصفحهٔ نظم ← صفحهٔ شعرمتین ← استوارکفیل‌. سیر ← ضامن سیر

جز در غبار شیشهٔ ساعت نیافته

رفتار کاروان شهور و سنین ما

رفتار کاروان ← حرکت کاروانشهور و سنین ← ماه‌ها و سال‌هاغبار شیشهٔ ساعت ← غبار درون ساعت شنی

ناموس راز فقر و غنا در حجاب ماند

دامن به چیدنی نشکست آستین ما

جمعیت دل است مدارای‌کفر هم

چون سبحه‌کوچه داد به زنار، دین ما

جمعیت دل ← تمرکز و آرامش دلدین ما ← دین مازنار ← کمربند زرتشتی/نصرانیسبحه‌کوچه ← تسبیح جای کوچه دادمدارای‌کفر ← مدارا با کفر

خورشید درکنار و به شب غوطه خورده‌ایم

آه از سیاهی نظر دوربین ما

به شب غوطه ← در شب فرو رفتهخورشید درکنار ← خورشید در کنار مادوربین ما ← چشم دورنگر ماسیاهی نظر ← تاریکی دیده

چون شمع پیش از آن که شویم آشیان داغ

آتش فتاده بود پسی انگبین ما

تا کی شود جنون نفسی فارغ از تلاش

آیینه سوخت از نفس واپسین ما

خواهد به شکل قامت خم‌گشته برگشود

بسته‌ست زندگی‌کمر ما به کین ما

برگشود ← بگشاید، آشکار کندقامت خم‌گشته ← قد خمیدهکین ما ← کینه و دشمنی با ما

بیدل مباش ممتحن وهم زندگی

چین‌کمند مقصد عمر ازکمین ما

زندگی ← زندگیمقصد عمر ← هدف عمرممتحن وهم ← آزمایشگر خیالچین‌کمند ← چین کمند
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗