› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1328

فرصت انشایان هستی گر تکلف کرده‌اند

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه فکردهانددشواری میانه

فرصت انشایان هستی گر تکلف کرده‌اند

سکته مقداری در این مصرع توقف کرده‌اند

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندانشایان ← پدیدآورندگان و نگارندگان هستیتکلف ← تصنع و رنج بیهودهسکته ← وقفه و ایست وزنی شعرمصرع ← نیم‌بیت

از مآل زندگی جمعی که دارند آگهی

کار‌های عالم از دست تأسف کرده‌اند

آگهی ← آگاهی و خبرتأسف ← افسوس و حسرتمآل ← فرجام و عاقبت

هستی و امید جمعیت جنون وهم کیست

عافیت دارد چراغی کز نفس پف کرده‌اند

جمعیت ← آرامش و جمع خاطرجنون وهم ← دیوانگی خیالعافیت ← آسودگی و سلامتنفس ← دم و نفس زندگی

در مزاج خلق بیکاری هوس می‌پرورد

غافلان نام فضولی را تصوف کرده‌اند

تصوف ← صوفی‌گری و زهدنماییفضولی ← دخالت و گستاخی بیجامزاج ← طبع و سرشت

گشته‌اند آنهاکه در هنگامهٔ اغراض پیر

مو سفیدی را به روی زندگی تف کرده‌اند

اغراض ← غرض‌ها و هوس‌های نفسانیتف کرده‌اند ← خوار و بی‌ارزش شمرده‌اندهنگامهٔ اغراض ← غوغای هواها و خواهش‌ها

در حقیقت اتحاد کفر و ایمان ثابت است

اندکی از بدگمانی‌ها، تخلف کرده‌اند

اتحاد کفر ← یگانگی باطن کفر و ایمانتخلف ← سرپیچی و جدا شدن

حسن یکتا کارگاه شوخی تمثال نیست

اینقدر آیینه‌پردازان تصرف کرده‌اند

آیینه‌پردازان ← آینه‌سازان ظاهرگراتصرف ← دست‌کاری و دخالتحسن یکتا ← زیبایی یگانه حقشوخی تمثال ← بازی صورت و تصویر

بیدل از خوبان همین آیین استغنا خوش است

بر حیا ظلم است اگر با کس تلطف کرده‌اند

آیین استغنا ← رسم بی‌نیازی و نازتلطف ← نرمی و مهربانی نشان دادنحیا ← شرم و آزرم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
امید
چشم‌داشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗