دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1337
بر من فسون عجز در ایجاد خواندهاند
بر من فسون عجز در ایجاد خواندهاند
چون گل به دامن آتش رنگم نشاندهاند
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندایجاد ← آفرینشفسون عجز ← افسون ناتوانی
خواهد عبیر پیرهن عافیت شدن
خاک تری کز اخگر طبعم دماندهاند
دماندهاند ← دمیده و افروختهاندعبیر ← عطر و بوی خوشپیرهن عافیت ← جامهٔ سلامت
کس آگه از طبیعت عصیانپرست نیست
بر روی خلق دامن تر کم تکاندهاند
تکاندهاند ← تکانده و پاک کردهانددامن تر ← دامن آلودهعصیانپرست ← نافرماندوست و گناهپرور
دود دماغ نشو و نمای طبایع است
چون شمع ریشهای همه در سر دواندهاند
دود دماغ ← غرور و خیال خامطبایع ← سرشتها و طباع
از هر نفس که ما و منی بال میزند
دستیست کز امید سلامت فشاندهاند
بال میزند ← پر میگشاید و قوت میگیردفشاندهاند ← افشانده و نثار کردهاندما و منی ← انانیت و خودبینی
باید چو شمع چشم ز خود بست و درگذشت
بر ما همین پیام تسلی رساندهاند
ممنون دستگیری طاقت که میشود
ما را ز آستان ضعیفی نراندهاند
آستان ضعیفی ← آستانهٔ ناتوانیدستگیری ← یاری و دستگیریممنون ← سپاسدار و مدیون
بانگ جرس شنو ز پیکاروان مدو
هر جا رسیدهاند رفیقان نماندهاند
بانگ جرس ← صدای زنگ کاروانرفیقان ← همسفرانپیکاروان ← دنبال کاروان
بیدل درین هوسکده مگذر ز پاس دل
آیینه را به مجلسکوران نخواندهاند
مجلسکوران ← انجمن نابینایانهوسکده ← سرای هوسپاس دل ← نگهبانی و حرمت دل
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- آتش
- شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
- بال
- پرِ پرواز؛ نمادِ اوجگرفتن و رهاییِ روح.
- عجز
- ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
- امید
- چشمداشتِ خیر؛ نورِ دل در برابرِ نومیدی و رجای وصل.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- دماغ
- بینی یا سَر؛ جایگاهِ پندار، سرمستی و سودای خیال.
- عافیت
- تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
غزلهای مرتبط