› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1811

بی‌نشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنش

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه نشدشواری میانه

بی‌نشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنش

عالمی در پرده است از شوخی پیراهنش

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌نشان حسنی ← حسنی بی‌نام و نشاندر پرده ← نهان و پوشیدهشوخی پیراهنش ← نازکی و ظرافت پیراهنش

خضر اگر بردی چو خط زان لعل سیراب آگهی

دست شستی ز آب حیوان و گرفتی دامنش

کس ندید از روغن بادام توفان جنون

جز غبار من که آشفت از نگاه پر فنش

توفان جنون ← طوفان دیوانگیروغن بادام ← روغن نرم‌کنندهٔ چشمپر فنش ← پرنیرنگ و فریبنده‌اش

فرق چندین قدرت و عجز است اگر وا می‌رسی

گل به یاد آوردنم تا دل به دام آوردنش

دل به دام آوردنش ← اسیر کردن دلوا می‌رسی ← پی ببری و دریابی

داغم از وضع سبکروحی که چون رنگ بهار

می‌برد گرداندن پهلو برون زین گلشنش

رنگ بهار ← رنگ زودگذر بهاریسبکروحی ← بی‌ثباتی و سبک‌جانیگرداندن پهلو ← پهلو تهی کردن و رفتن

از طواف خویش دل را مست عرفان کرده‌اند

خط ساغر می‌کند گل، گرد خود گردیدنش

خط ساغر ← خط و دایرهٔ جامطواف خویش ← گشتن به گرد خودمست عرفان ← سرمست معرفتگرد خود گردیدنش ← چرخیدنش به دور خویش

عافیت خواهی لب از افسون عشرت بسته‌دار

هر گل اینجا خنده در خون می‌کشد پیراهنش

افسون عشرت ← جادوی خوشی و لذتخنده در خون ← خندهٔ خونین و خطرناکعافیت ← سلامت و رهایی

ناله شو تا بی‌تکلّف از فلک‌ها بگذری

خانهٔ زنجیر راهی نیست غیر از روزنش

بی‌تکلّف ← بی‌رنج و آسانخانهٔ زنجیر ← زندان زنجیرروزنش ← روزنه و سوراخش

تهمت زنگار غفلت می‌برد جهد از دلت

مهر زن این صفحه چندانی که سازی روشنش

زنگار غفلت ← زنگ غفلت بر دلصفحه ← صفحهٔ دلمهر زن ← صیقل و مُهر کن

در غبار فوت فرصت داغ خجلت می‌کشم

شمع رنگ رفته می‌بیند همان پیرامنش

داغ خجلت ← نشان سوز شرمرنگ رفته ← رنگ‌پریدهفوت فرصت ← از دست رفتن فرصتپیرامنش ← پیرامونش

تیغ مژگانی که عالم بسمل نیرنگ اوست

گر نپردازد به خونم خون من درگردنش

بسمل ← قربانی‌شدهتیغ مژگانی ← مژه چون شمشیردرگردنش ← بر گردنش، گناهشنیرنگ اوست ← فریب و هنرش است

جز عرق بیدل ز موی پیری‌ام حاصل نشد

آه ازآن شیری که خجلت می‌کشد از روغنش

روغنش ← روغن شیر؛ کنایه از سفیدیعرق ← عرق شرم یا رطوبتموی پیری‌ام ← موی سپید پیری‌ام
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
غبار
گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗