› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1798

شوق آزادی سر از سامان استغنا مکش

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه امکشردیف مکشدشواری نسبتاً آسان

شوق آزادی سر از سامان استغنا مکش

گرکشی بار تعلق جز به پشت پا مکش

ای شرر زین مجمرت آخر پری باید فشاند

گر همه در سنگ باشی آنقدرها وامکش

بر نمی‌آید خرد با ساز حشر آهنگ دل

مغز مستی گر نداری پنبه از مینا مکش

شمع را رعنایی او داغ خجلت می‌کند

سرنگونی می‌کشی گردن به این بالا مکش

صرفهٔ هستی ندارد سایه را ترک ادب

هر طرف خواهی برو لیک ازگلیمت پا مکش

معنی نازک ندارد تاب تحریک نفس

از ادب مگسل طناب خیمهٔ لیلا مکش

خشکی خمیازه بر یاران پسندیدن تری‌ست

عالم آب است اگر ساغرکشی تنها مکش

کلفت رفع علایق از هر آفت بدتر است

خار اگر داری بیا رنج کشیدنها مکش

گفتگو هنگامهٔ برهمزن روشن دلی است

این بساط آیینه‌ها دارد نفس اینجا مکش

آب می‌گردد دل از درد وطن آوارگان

ای ترحم صید دام ماهی از دریا مکش

انفعال فطرتم ای کلک نقاش کرم

رنگ می‌بازد حیا ما را به روی ما مکش

نسبتت بیدل به آزادی ز مجنون نیست کم

رشته‌ای داری تو هم از دامن صحرا مکش

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗