دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1710
درس هستی فکر تکراری ندارد خوانده گیر
درس هستی فکر تکراری ندارد خوانده گیر
ای فضول مکتب رنگ این ورق گردانده گیر
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجانددرس هستی ← آموزهٔ وجودفضول مکتب رنگ ← فضول مکتب نمودهافکر تکراری ← اندیشهٔ مکررورق گردانده ← صفحه را ورق زده
آنقدرها نیست بار الفت این کاروان
دامنتگرد نفس دارد چو صبح افشاندهگیر
افشاندهگیر ← پراکنده و ریخته بدانبار الفت ← سنگینی دلبستگیدامنتگرد نفس ← گرد دامنگیر جانکاروان ← قافلهٔ هستی
جز کف بیمغز از این دریا نمیآید برون
ایگهر مشتاق، دیگی از هوس جوشاندهگیر
ایگهر مشتاق ← ای آرزومند گوهرکف بیمغز ← کف پوچ و بیمغز
رنگ پروازت چو شمع آغوش پیداکردهست
با وداع خویش اینکر و فر از خود راندهگیر
رنگ پروازت ← جلوهٔ پرواز تو
ای جنون چندین غبار کر و فر دادی به باد
خاک بنیاد مرا هم یک دو دم شوراندهگیر
جنون ← دیوانگی عشقخاک بنیاد ← خاک پایهٔ وجودشوراندهگیر ← شوریده و آشفته بدانغبار کر و فر ← گرد شکوه و جلال
خلقی از رسوایی هستی نظر پوشید و رفت
بر سر این عیب مژگانی تو هم پوشانده گیر
رسوایی هستی ← فضیحت وجودعیب ← نقص و زشتینظر پوشید ← چشم پوشیدپوشانده گیر ← پوشانده بدان
دامن خاکست آخر مقصد سعی غبار
گر همه فکرت فلکتازست بر جا ماندهگیر
بر جا ماندهگیر ← درجا مانده بداندامن خاکست ← پایانش خاک استمقصد سعی غبار ← هدف کوشش غبار
در نگینها اعتبار نام جز پرواز نیست
نقش خود هرجا نشاندی همچنان بنشانده گیر
اعتبار نام ← قدر و ارج نامبنشانده گیر ← نشانده و ثابت بداننگینها ← انگشتریهاپرواز نیست ← جز پرواز چیزی نیست
بیتامل هرچهگویی نیست شایان اثر
تیغ حکمی گر ببازی اندکی خوابانده گیر
بیتامل ← بیاندیشهخوابانده گیر ← خفته و آرام بدانشایان اثر ← سزاوار تأثیر
ای غرور اندیشه بر وهم جهانگیری مناز
قدرتی گر هست دست بیدل وامانده گیر
غرور اندیشه ← تکبر فکریمناز ← مناز و فخر مکنوامانده گیر ← از پا افتاده بدانوهم جهانگیری ← پندار فتح جهان
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- غبار
- گرد و خاک؛ نشانه محوی، فروتنی، ناپایداری یا حجاب دیدن.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- هوس
- آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
- دامن
- کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دستآویز.
- صبح
- آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
- جنون
- دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
- سعی
- کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
- پرواز
- اوجگرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
غزلهای مرتبط