› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1258

گل نکرد آهی که بر ما خنجر قاتل نشد

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لنشدردیف نشددشواری درآمدنی

گل نکرد آهی که بر ما خنجر قاتل نشد

آرزو برهم نزد بالی که دل بسمل نشد

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبسمل نشد ← نیم‌کشته و فدا نگشتخنجر قاتل ← تیغِ کشندهگل نکرد ← شکوفا و مؤثر نشد

دام محرومی درین دشت احتیاط آگهی‌ست

وای بر صیدی که از صیاد خود غافل نشد

دام محرومی ← تلهٔ محروم‌ماندن

دل به راحت گر نسازد با گدازش واگذار

گوهر ما بحر خواهد گشت اگر ساحل نشد

ساحل نشد ← به کناره نرسیدگدازش ← گداختن و سوختنِ دلگوهر ما ← ذاتِ گرانبهای ما

در بیابانی که ما را سر به کوشش داده‌اند

جاده هم از خویش رفت و محرم منزل نشد

سر به کوشش ← سرگرمِ تلاشمحرم منزل ← آشنایِ مقصد

شعله را خاموش گشتن پای از خود رفتن است

داغ هم گردیدم و آسودگی حاصل نشد

داغ ← سوز و نشانِ سوختگیپای از خود رفتن ← از خود بی‌خود شدن

گرچه رنگ این دو آتشخانه از من ریختند

از جبینم چون شرر داغ فنا زایل نشد

آتشخانه ← جایگاهِ آتش؛ دل و جانداغ فنا ← نشانِ نابودی و فنازایل نشد ← از میان نرفت

اعتبار اندیشگان آفت‌پرست کاهشند

هیچکس بی‌خودگدازی شمع این محفل نشد

آفت‌پرست ← عاشقِ بلا و مصیبتاندیشگان ← اندیشه‌وران؛ صاحبان فکربی‌خودگدازی ← سوختنِ بی‌خودی و فنا

عافیت گر هست نقش پردهٔ واماندگی‌ست

حیف پروازی که آگاه از پر بسمل نشد

عافیت ← سلامت و آسودگیپر بسمل ← پرِ مرغِ نیم‌کشته

ذوق آغوش دویی در وصل نتوان یافتن

بی‌خبر مجنون ما لیلی شد ومحمل نشد

ذوق آغوش دویی ← لذتِ در آغوشِ دوگانگیمجنون ← عاشقِ لیلی؛ دیوانهٔ عشق

نی‌گداز دل به کار آمد نه ریزش‌های اشک

بی‌تومشت خاک من برباد رفت وگل نشد

برباد رفت ← تباه و پراکنده شدریزش‌های اشک ← ریختنِ پی‌درپیِ اشکنی‌گداز ← گدازندهٔ نایِ دل

در لباس قطره نتوان تلخی دریا کشید

مفت آن خونی که خاکستر شد امّا دل نشد

تلخی دریا ← شور و رنجِ دریاخونی ← خون‌خورده؛ فداشدهلباس قطره ← هیئت و صورتِ قطره

غیر من زین قلزم حیرت حبابی‌گل نکرد

عالمی صاحبدل‌است امّا کسی بیدل نشد

بیدل ← بی‌دل؛ تخلص شاعرحبابی‌گل نکرد ← حتی حبابی نشکفتقلزم حیرت ← دریایِ سرگشتگی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
داغ
نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
حیرت
سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمی‌ماند.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
پرده
حجاب و پوشش؛ مانع آشکارشدن یا نشانه پنهانی راز.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
عافیت
تندرستی و آسودگی؛ سلامتِ جان و رهایی از آشوبِ تعلق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗