› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2357

در کارگاه تحقیق غیر از عدم نبودیم

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه منبودیمردیف نبودیمدشواری دشوار

در کارگاه تحقیق غیر از عدم نبودیم

امروز از تو باغیم دی خاک هم نبودیم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندباغیم ← رشدیافته و باروریمخاک ← مادهٔ اولیهٔ وجودعدم ← نیستی و نبودنکارگاه تحقیق ← میدان جستجوی حقیقت

از ما چه خواهد انصاف جز عرض بی‌نشانی

آیینهٔ سکندر یا جام جم نبودیم

نی دیر جای ما شد نی‌کعبه متکا شد

در هر کجا رسیدیم ثابت قدم نبودیم

ثابت قدم ← پایدار و استواردیر ← صومعه و عبادتگاه غیرمسلمانمتکا ← تکیه و تکیه‌گاه

همت چه سر فرازد اندیشه بر چه نازد

اینجا صمد نگشتیم آنجا صنم نبودیم

پرواز تا کجاها شهرت طرازد از ما

در آشیان عنقا طبل و علم نبودیم

شایستهٔ هنر را کس از وطن نراند

در ملک نیستی هم پر محتشم نبودیم

شایستهٔ هنر ← سزاوار هنر و استعدادمحتشم ← باشوکت و محترمملک نیستی ← سرزمین نابودیوطن ← زادگاه و جای اصلی

در عرصهٔ تخیل گرد حدوث تا کی

ای غافل اینقدرها ننگ قدم نبو‌دیم

حدوث ← پیدایش و نوآفریدگیعرصهٔ تخیل ← میدان خیال و پندارننگ قدم ← شرم گام‌زدن و حضور

اکنون به قدر امواج باید قلم به خون زد

تا چشمه در نظر بود عبرت رقم نبودیم

نام طلوع خورشید شهرت نمای صبحست

تا او نکرد شوخی ما متهم نبودیم

ناقدردانی از ما پوشید چشم یاران

هر چند خاک بودیم از سرمه کم نبودیم

تا در خیال جا کرد تمییز آب و گوهر

بیدل من و تو گویا هرگز به هم نبودیم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
پرواز
اوج‌گرفتن در هوا؛ نمادِ رهاییِ روح و آرزو.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
نظر
نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
قدم
پا یا گام؛ نشانهٔ آمدن، حضور و سلوکِ راهِ معنا.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗