› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2351

قابل بار امانت·ها مگو آسان شدیم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انشدیمردیف شدیمدشواری درآمدنی

قابل بار امانت·ها مگو آسان شدیم

سرکشی·ها خاک شد تا صورت انسان شدیم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآسان شدیم ← ساده و سبک شدیمخاک شد ← محو و نابود شدسرکشی·ها ← نافرمانی‌ها و غرورصورت انسان ← شکل و هیئت آدمیقابل بار امانت·ها ← شایستهٔ بار امانت‌ها

در عدم جنس محبت قیمت کونین داشت

تا نفس واکرد دکان همچو باد ارزان شدیم

ای بسا نقشی که آگاهی به یاد ما شنید

تاکنون زیب تغافلخانهٔ نسیان شدیم

آگاهی به یاد ما ← خبر و یادی از مازیب تغافلخانهٔ ← زینت خانهٔ بی‌خبرینسیان شدیم ← فراموشی شدیمنقشی ← صورتی و اثری

گفتگو عمری نفس‌ها سوخت تا انجام کار

همچو شمع کشته در زیر زبان پنهان شدیم

سود اگر در پرده خون می‌شد زیانی هم نبود

چون مه از عرض کمال آیینهٔ نقصان شدیم

آیینهٔ نقصان ← آینهٔ کاستیدر پرده خون می‌شد ← در باطن خون می‌شدزیانی هم نبود ← زیانی نبودعرض کمال ← جلوه و نمایش کمال

پیکر ما را چو گردون بی سبب خم کرده‌اند

در میان گویی نبود آندم که ما چوگان شدیم

غنچهٔ ما عرض چندین برگ گل در بار داشت

یک گریبان چاک اگر کردیم صد دامان شدیم

هرکسی ویرانهٔ خود را عمارت می‌کند

ما به تعمیر دل بی پا و سر ویران شدیم

آینه در زنگ مژگانی بهم آورده بود

چشم تا وا شد به روی نیک و بد حیران شدیم

بی تمیزی داشت ما را ناز‌پرورد غنا

آخر از آدم شدن محتاج آب و نان شدیم

آدم شدن ← انسان و نیازمند شدنبی تمیزی ← بی‌تشخیص و بی‌فرقمحتاج آب و نان ← نیازمند روزیناز‌پرورد غنا ← پروردهٔ ناز بی‌نیازی

زین لباس سایگی کز شرم هستی تیره است

نور او پوشید ما را هر قدر عریان شدیم

اینقدرها حسرت آغوش هم می‌بوده است

هر که شد چشم تماشای تو ما مژگان شدیم

هیچ نتوان بست نقش خجلت از کم‌فرصتی

رنگ ما پیش از وفا بشکست اگر پیمان شدیم

پشت دستی هم نشد ریش از ندامت‌های خلق

طبع ما وقتی پشیمان شد که بی‌دندان شدیم

بی‌دندان شدیم ← ناتوان و بی‌دندان شدیمریش ← ریش و مجروحطبع ما ← سرشت ماندامت‌های خلق ← پشیمانی‌های مردمپشت دستی ← سیلی پشیمانی به خود

بیدل از ما عالمی با درس معنی اشناست

ما به فهم خود چرا چون حرف و خط نادان شدیم

اشناست ← آشناستحرف و خط ← نوشته و خطدرس معنی ← آموزش معناعالمی ← جهانی، بسیار کساننادان شدیم ← نادان ماندیم
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
مژگان
موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗