› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2341

هیچ می‌دانی مآل خود چرا نشناختیم

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه انشناختیمردیف نشناختیمدشواری درآمدنی

هیچ می‌دانی مآل خود چرا نشناختیم

سر به پیش پا نکردیم از حیا نشناختیم

غیرت یکتاییش از خودشناسی ننگ داشت

قدر ما این بس که ما هم خویش را نشناختیم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندخودشناسی ننگ داشت ← از خودشناسی شرم داشتخویش را نشناختیم ← خود را نشناختیمقدر ما ← ارزش و مقام ما

عالمی را معرفت شرمندهٔ جاوید کرد

خودشناسی ننگ کوری شد ترا نشناختیم

دل اگر با خلق‌کم جوشید جای شکوه نیست

از همه بیگانه بودیم آشنا نشناختیم

بیگانه بودیم ← از همه جدا بودیمجای شکوه نیست ← جای گلایه نیستجوشید ← گرما و الفت گرفتخلق‌کم ← مردم اندک

چشم پوشیدن جهان عافیت ایجاد کرد

غیر کنج دل برای امن جا نشناختیم

در گلستانی که رنگش پایمال ناز بود

خون ما هم داشت رنگی از حنا نشناختیم

چشم‌بندی بی‌تمیزی را نمی‌باشد علاج

حسن عریان بود ما غیر از فنا نشناختیم

بی‌تمیزی ← بی‌تشخیص و بی‌فرق‌گذاریحسن عریان ← زیبایی برهنه و آشکارفنا ← نیستی و محو شدنچشم‌بندی ← جادوی چشم و فریب نظر

جهل موج و کف به فهم راز دریا روشن است

عشق مستغنی است گر ما و شما نشناختیم

عالم از کیفیت رد و قبول آگاه نیست

چون نفس یکسر برو را از بیا نشناختیم

فهم واجب نیست ممکن تا ابد از ممکنات

اینکه ما نشناختیمت از کجا نشناختیم

فهم واجب ← درک ذات واجب‌الوجودممکن ← موجود وابسته و ممکنممکنات ← موجودات ممکننشناختیمت ← تو را نشناختیم

بی‌نیازی از تمیز عین و غیر آزاده است

جرم غفلت نیست بی‌بود که ما نشناختیم

آزاده است ← رها و آزاد استبی‌بود ← نابود و ناچیزبی‌نیازی ← استغنا و بی‌احتیاجیتمیز عین و غیر ← فرق خود و غیرجرم غفلت ← گناه بی‌خبری

صبر اگر می‌بود ابرام طلب خجلت نداشت

ما اجابت را دو دم پیش از دعا نشناختیم

زین تماشا بیدل از وحشت عنانی‌های عمر

دیده و دانسته بگذشتیم یا نشناختیم

تماشا ← نمایش و تماشای دنیادیده و دانسته ← آگاهانه و با چشم بازوحشت عنانی‌های عمر ← رسن‌های ترسناک عمریا نشناختیم ← یا نشناخته گذشتیم
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
هیچ
بودِ تهی و بی‌اعتبار؛ نشان نفی خود یا جهان گذرا.
حسن
زیبایی؛ جلوهٔ جمالِ معشوق و تجلیِ حُسنِ ازلی.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗