› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 2384

بیگانه وضعیم یا آشناییم

وزن مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)قافیه اییمدشواری دشوارتر

بیگانه وضعیم یا آشناییم

ما نیستیم اوست او نیست ماییم

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآشناییم ← آشناییماوست ← اوست؛ حقیقت اوبیگانه وضعیم ← بیگانه‌حالیم

پنهان‌تر از بو در ساز رنگیم

عریانتر از رنگ زیر قباییم

ساز رنگ ← ساخت و پیوند رنگعریانتر ← برهنه‌ترقباییم ← جامه‌ایم

پیدا نگشتیم خود را چه پوشیم

پنهان نبودیم تا وا نماییم

پیش که نالیم داد از که خواهیم

عمری‌ست با خویش از خود جداییم

هر سو گذشتیم پیدا نگشتیم

رفتار عمریم بی‌نقش پاییم

پیدا نگشتیم ← آشکار نشدیم

این کعبه و دیر تا حشر باقی‌ست

ما یک دو دم بیش دیگر کجاییم

تنگی فشرده‌ست صحرای امکان

راهی ندارم دل می‌گشاییم

دل می‌گشاییم ← دل می‌گشاییم از تنگیصحرای امکان ← پهنهٔ هستی ممکن

نفی دویی بود علم تعین

تا خاک گشتیم گفتیم لاییم

تعین ← تشخص و تعیّنعلم تعین ← دانشِ تشخص وجودیلاییم ← «لا»ی نفی‌ایم؛ لای خاکنفی دویی ← انکار دوگانگی

فکر دویی چیست ما و تویی کیست

آیینه‌ای نیست ما خود نماییم

سیر دو عالم کردیم لیکن

جایی نرفتیم کز خود برآییم

گر بحر جوشید، ور قطره بالید

ما را نفهمید جز ما که ماییم

اظهار هر چند غیر از عرق نیست

در پیش بیدل آب بقاییم

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
دم
نفس یا لحظه؛ واحدی بسیار کوتاه از زمان و زندگی.
سیر
گشت و سفر؛ سلوک و سیرِ معنویِ جان در راهِ حق.
امکان
جهان ممکنات؛ هرچه وجودش وابسته و نه ضروری است.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
پیدا
آشکار و نمایان؛ ظهورِ حق در برابرِ نهان و پنهان.
بحر
دریا؛ نماد وحدت و هستی بیکران که قطره در آن محو می‌شود.
قطره
دانه آب؛ نماد فردِ ناچیز که در دریای هستی محو می‌گردد.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗