› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 220

عمری‌ست گرد گردش رنگ خودیم ما

وزن مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه نگخودیمماردیف خودیم مادشواری میانه

عمری‌ست گرد گردش رنگ خودیم ما

چون آسیا فلاخن سنگ خودیم ما

دریاد زندگی به عدم ناز کنیم

رنگ حنای رفته زچنگ خودیم ما

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انددریاد ← در یادرنگ حنای رفته ← رنگ پریدهٔ حنازچنگ خودیم ← از چنگ و دست خودیمعدم ← نیستی

فرصت‌کجاست تا به تظلم جنون‌کنیم

دنباله‌ای زگرد ترنگ خودیم ما

ترنگ ← طنین زه و آهنگ تندتظلم ← دادخواهی از ستمجنون‌کنیم ← دیوانگی کنیم

فکر و وقار و خفت‌کس در خیال‌کیست

کم نیست‌گرترازوی سنگ خودیم ما

وقار ← سنگینی و متانت

کو دور آسمان وکجا گردش زمان

سرگشته‌های عالم بنگ خودیم ما

بنگ ← حشیش؛ نشئهدور آسمان ← گردش فلکسرگشته‌های ← سرگشتگان و حیرت‌زدگان

از هم گذشته است پی‌کاروان عمر

واماندهٔ شتاب و درنگ خودیم ما

نخجیرگاه عجز رهایی‌کمند نیست

هم خود ز رنگ جسته پلنگ خودیم ما

رهایی‌کمند ← کمندِ رهاییز رنگ جسته ← از رنگ و نقش رهاگشتهعجز ← ناتوانینخجیرگاه ← شکارگاهپلنگ خودیم ← پلنگِ خویشتنیم

ای شمع، عافیتکده، تسلیم نیستی‌ست

کشتی نشین کام نهنگ خودیم ما

عافیتکده ← سرای ایمنی و عافیتکام نهنگ ← دهان نهنگکشتی نشین ← سرنشین کشتی

رسوایی‌ای به فطرت ناقص نمی‌رسد

مجنون قبا ز جامهٔ تنگ خودیم ما

جامهٔ تنگ ← جامهٔ تنگ و فشردهفطرت ناقص ← سرشت ناتماممجنون قبا ← دیوانهٔ جامه و پوشش

از صنعت مصور رنگ حنا مپرس

دلدار گل به دست فرنگ خودیم ما

کس محرم ادبگه ناموس دل مباد

جایی رسیده‌ایم که ننگ خودیم ما

تا زنده‌ایم تاب وتب از ما نمی‌رود

بیدل به دل خلیده خدنگ خودیم ما

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
فکر
اندیشه؛ تأمل و سیرِ ذهن، گاه دامِ راهِ دل.
ننگ
عار و رسوایی؛ بدنامیِ عاشق که گاه مایهٔ افتخار است.
زندگی
حیات و بودن؛ فرصتِ گذرا و میدانِ آزمونِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗