› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 846

ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت

وزن مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه اانگشتردیف انگشتدشواری نسبتاً آسان

ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت

بلند کرد نیستان بوریا انگشت

دمی که سجده به خاک درت اشارت کرد

چو آفتاب دمید از جبین ما انگشت

به عرض حاجت ما نیست عجز بی زنهار

ز دست پیش فتاده‌ست در دعا انگشت

خطاست منکر اقبال کهتران بودن

تو غافلی و دخیل است جا به جا انگشت

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداقبال کهتران ← بخت فرودستانانگشت ← انگشت اشاره و دخالتدخیل ← متوسل و مداخله‌گر

اگر مزاج بزرگان تفقدی می‌داشت

چراکناره گرفتی ز دست و پا انگشت

تفقدی ← مهربانی و احوالپرسیمزاج بزرگان ← خو و سرشت بزرگان

موافقت اگر آبین هم دمی می‌بود

ز دست‌ها ندمیدی جدا جدا انگشت

آبین ← آیین و رسمجدا جدا انگشت ← انگشتان از هم گسستهموافقت ← همدلی و سازگاری

به رنگ شمع در این معبد خیال گداز

هزار سبحه به سیلاب رفت با انگشت

ز وضع قامت خم پاس زخم دل دارید

حذر خوش است از بن ناخن‌آزما انگشت

قامت خم ← قد خمیدهناخن‌آزما ← آزارنده با ناخنپاس زخم دل ← رعایت زخم دل

حضور عالم بیکار نیز شغلی داشت

نبرد لذت سر خاری از حنا انگشت

حنا ← حنای انگشتسر خاری ← نوک خارعالم بیکار ← جهان بیکارگی

درین بساط به صد گوشمال موت و حیات

ندید هیچکس از پنجهٔ قضا انگشت

هین تپانچه و مشتی‌ست نقد غیرت مرد

عمود گیر گر افتاد نارسا انگشت

تپانچه ← سیلیعمود ← گرز و چوب جنگمشتی‌ست ← ضربه مشت استنقد غیرت ← سرمایه نقد غیرت

تلاش روزی ما بس که غالب افتاده‌ست

به زینهار برآورده آسیا انگشت

بلندی مژه آن را که هر چه پیش آرد

پی قبول گذارد به دیده‌ها انگشت

محال بود بر اسباب پا زدن بیدل

به پشت دست نزد ناخن از حیا انگشت

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
مژه
موی پلکِ چشم؛ تیرِ نگاه و ابزارِ گریه و خونِ دل.
خم
خمیدگی یا خمِ شراب؛ منبعِ مستی و فیضِ معنوی.
حیا
شرم و آزرم؛ پردهٔ ادب و حجابِ جمالِ معشوق.
وضع
حالت و رفتار؛ هیئت و شیوهٔ بودن در جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗