دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 331
در شهد راحتند فقیران بوریا
در شهد راحتند فقیران بوریا
آسودهاند در شکرستان بوریا
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندشهد راحتند ← در شهد آسایشاندشکرستان بوریا ← شکرستان فقرفقیران بوریا ← تهیدستان حصیرنشین
بر قسمت فتاده کس ار پشت پا زند
نی میخلد به ناخنش از خوان بوریا
خوان بوریا ← سفرهٔ فقر و حصیرقسمت فتاده ← قسمت و نصیب افتادهمیخلد ← میخلد و نیش میزندپشت پا زند ← رد کند و خوار شمارد
بر گیرودارِ اهل جهان خنده میکند
رند برهنهپای بیابان بوریا
بیابان بوریا ← بیابان فقر و حصیررند برهنهپای ← رند پابرهنه و آزادگیرودارِ ← کشاکش و هیاهو
بر خاک خفتگان به حقارت نظر مکن
آید صدای تیغ ز عریان بوریا
حقارت ← خوارشماریخاک خفتگان ← خفتگان بر خاک؛ فقراعریان بوریا ← حصیر برهنه و فقیرانه
وقت فتادگی مشو از دوستان جدا
این است نقش مسلک یاران بوریا
فتادگی ← افتادگی و فروتنینقش مسلک ← رسم و شیوهٔ طریقتیاران بوریا ← یاران فقر و قناعت
افتادگیست سرمهٔ آواز سرکشان
در بند ناله نیست نیستان بوریا
در کنج خلوتی که بلندست دست فقر
پیچیدهایم پای به دامان بوریا
بیدل به سرکشان جهان چشم عبرت است
سر تا به پای زخم نمایان بوریا
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- چشم
- اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- پا
- عضوِ راهرفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
- دست
- اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- جهان
- گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- پای
- عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
- نظر
- نگاه و دیدن؛ توجهِ معشوق یا بصیرتِ باطن.
- تیغ
- شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
- دامان
- دامنِ جامه؛ نمادِ پناه، توسل و حریمِ محبوب.
- زخم
- جراحت تن؛ نمادِ دردِ عشق و داغِ دلِ عاشق.
- سرمه
- گرد سیاه برای چشم؛ در شعر نشانه بینایی، سیاهی یا غبار چشم.
- خنده
- شکفتنِ لب؛ نمادِ شکوفایی، تمسخر و گاه شکافِ غنچه.
غزلهای مرتبط