› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 360

هر کجا بی‌رویت از چشمم برون می‌گردد آب

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه ونمیگرددابردیف می گردد ابدشواری درآمدنی

هر کجا بی‌رویت از چشمم برون می‌گردد آب

گر همه در پردهٔ خار است خون می‌گردد آب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبی‌رویت ← بی‌حضور روی توپردهٔ خار ← پوشش خارآلود

دل به سعی اشک در راه تو گامی می‌زند

آتشی دارم که از بهر شگون می‌گردد آب

سعی اشک ← کوشش گریهشگون ← فال نیک

صافی دل خواهی از سیر و سفر غافل مباش

تختهٔ مشق‌کدورت از سکون می‌گردد آب

تختهٔ مشق‌کدورت ← لوح تمرین تیرگیسکون ← ایستایی و بی‌حرکتیصافی دل ← زلالی دل

نرم‌خویان را به بیتابی رساند انفعال

ترک خودداری کند چون سرنگون می‌گردد آب

انفعال ← شرم و تأثربیتابی ← بی‌قراریترک خودداری ← رها کردن خویشتن‌دارینرم‌خویان ← نرم‌طبعان

آرمیدن بیقرار شوق را افسردگی‌ست

چون بهٔکجا می‌شود ساکن زبون می‌گردد آب

آرمیدن ← آرام گرفتنبیقرار شوق ← بی‌قراری اشتیاقزبون ← خوار و ناتوان

روز ما شب گشت و ما بی‌اختیار گریه‌ایم

هر که در دود افتد از چشمش برون می‌گردد آب

بی‌اختیار ← بی‌ارادهدود ← دود آتش رنج

عرض حاجت می‌گدازد جوهر ناموس فقر

آه کاین گوهر ز دست طبع دون می‌گردد آب

جوهر ناموس فقر ← گوهر حرمت درویشیطبع دون ← سرشت پستعرض حاجت ← بیان نیازمی‌گدازد ← ذوب می‌کند

اعتبارت هر قدر بیش است کلفت بیشتر

تیرگی بالد ز دریا چون فزون می‌گردد آب

تیرگی بالد ← تاریکی می‌بالدکلفت ← رنج و سختی

دل ز ضبط‌گریه چندین شعله توفان می‌کند

تا سر این چشمه می‌بندم جنون می‌گردد آب

جنون می‌گردد آب ← دیوانگی به آب بدل می‌شودشعله توفان ← آتش طوفانیضبط‌گریه ← مهار کردن گریه

بسکه سر تا پایم از درد تمنایت گداخت

همچو موجم در رگ و پی جای خون می‌گردد آب

درد تمنایت ← رنج آرزوی تورگ و پی ← رگ و پی بدن

زین خمار آباد حسرت باده‌ای پیدا نشد

شیشه‌ام از درد نومیدی کنون می‌گردد آب

باده‌ای ← شراب و مستیخمار آباد حسرت ← سرزمین خمار آرزودرد نومیدی ← رنج ناامیدی

دل به توفان رفت هرجا جوهر طاقت‌گداخت

خانه سیلابی‌ست بیدل‌گر ستون می‌گردد آب

جوهر طاقت‌گداخت ← گوهر شکیبایی ذوب شد
مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
شوق
اشتیاقِ سوزان؛ کششِ پرشورِ دل به‌سوی معشوق و وصال.
جوهر
ذات و بنیاد شیء؛ چیزی که قائم به خود دانسته می‌شود.
حسرت
افسوس و دریغ؛ اندوهِ ناکامی و آرزوی برنیامده.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗