› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 69

خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لچراردیف چرادشواری دشوار

خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا

می‌نمایی چشم حق بین را ره باطل چرا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندحق بین ← حقیقت‌بینخار غفلت ← خارِ بی‌خبریره باطل ← راه نادرستریاض دل ← باغِ دل

مرغ لاهوتی چه محبوس طبایع مانده‌ای

شاهباز قدسی و بر جیفه‌ای مایل چرا

جیفه‌ای ← مردارِ دنیاشاهباز قدسی ← بازِ مقدسِ بلندپروازطبایع ← طبیعت‌های مادیمرغ لاهوتی ← پرندهٔ آسمانی

بحر توفان جوشی وپرواز شوخی موج‌تست

مانده‌ای افسرده ولب‌خشک چون ساحل چرا

توفان جوشی ← جوشان از توفانشوخی موج‌تست ← بازیِ موجِ توست

چشم واکن‌گلخن ناسوت‌مأوای تونیست

برکف خاکستر افسرده بندی دل چرا

خاکستر افسرده ← خاکستر سرد و بی‌فروغ

نیشی یأجوج، سدّ جسم درراه تو چیست

نیستی هاروت مردی در چه بابل چرا

بابل ← شهر افسانه‌ای سحر و جادوسدّ جسم ← مانع تن در راه روحهاروت ← فرشتهٔ گرفتار در چاه بابلیأجوج ← قوم یأجوج؛ مظهر ویرانی

غربت‌صحرای امکانت دو روزی بیش نیست

از وطن یکباره‌گشتی اینقدر غافل چرا

امکانت ← وجود ممکن و ناپایدار توغربت‌صحرای ← بیابان دوری و بی‌خانمانیوطن ← مبدأ ازلی روح

زین قفس تا آشیانت نیم‌پروازست و بس

بال همت برنمی‌افشانی ای بسمل چرا

بال همت ← بال عزم و بلندی‌طلبیبسمل ← نیم‌کشتهٔ تپندهنیم‌پروازست ← تنها نیم‌پرواز فاصله است

قمری یک سرو باش وعندلیب یک چمن

می‌شوی پروانه‌گرد شمع هر محفل چرا

قمری ← پرندهٔ وفادار به یک سروپروانه‌گرد ← چرخ‌زن پیرامون شمع

ابر اینجا می‌کند از کیسهٔ دریا کرم

ای توانگر برنیاری حاجت سایل چرا

سایل ← گدا و خواهندهکرم ← بخشش و لطفکیسهٔ دریا ← گنجینه و خزانهٔ دریا

ناقهٔ وحشت‌متاعان دوش آزدی تست

چون شرر بر سنگ باید بستنت محمل چرا

دوش آزدی ← شانهٔ آزادی تومحمل ← کجاوه و بار سفرناقهٔ وحشت‌متاعان ← شتر وحشت‌زدگان

خط سیرابی ندارد مسطر موج سراب

بیدل این دلبستگی بر نقش آب وگل چرا

خط سیرابی ← نشان سیراب‌شدنمسطر موج سراب ← خط‌کش موج سراب فریبندهنقش آب وگل ← صورت جسم خاکی
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
وحشت
هراس و رمیدگی؛ گریزِ دلِ تنها از خلق به‌سوی تنهایی.
شوخی
چالاکی و دلربایی؛ طنّازی و جلوه‌گریِ پرشورِ معشوق.
غفلت
بی‌خبری و بی‌توجهی؛ خوابِ دل و حجابِ راهِ آگاهی.
محفل
انجمن و بزم؛ مجلسِ یاران و جلوه‌گاهِ شمعِ معشوق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗