› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 382

طرب در این باغ می‌خرامد ز ساز فرصت پیام بر لب

وزن مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فع مفاعلن فعقافیه امبرلبردیف بر لبدشواری میانه

طرب در این باغ می‌خرامد ز ساز فرصت پیام بر لب

ز نرگس اکنون مباش غافل که نی گرفته‌ست جام بر لب

اگر به معنی رسیده باشی خروش مستان شنیده باشی

چو برگ تاک‌اند اهل مشرب نهفته ذکر مدام بر لب

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌انداهل مشرب ← اهل ذوق و طریقتذکر مدام ← یاد پیوستهٔ حق

رساند خلقی ز هرزه رایی به عرصهٔ قدرت‌آزمایی

هجوم اشغال ژاژخایی چو توسن بی‌لجام بر لب

بی‌لجام ← بدون مهارتوسن ← اسب سرکشهرزه رایی ← رأی‌زنی بیهودهژاژخایی ← یاوه‌گویی

به خودفروشی‌ست عزت‌و شان به حرف و صوت‌است فخر یاران

تو هم به قدر نفس پر افشان چو دستگاه‌کلام بر لب

دستگاه‌کلام ← دستگاه گفتارپر افشان ← بال بگشا؛ خودی بنما

ثبات ناز آنقدر ندارد بنای اقبال بی‌بقایت

گذشته‌گیر اینکه آفتابی رسانده باشی چو بام بر لب

بام بر لب ← آفتاب بر لبهٔ بام؛ نزدیک غروبگذشته‌گیر ← گذشته فرض کن

مسایل مفتیان شنیدم به پشت و روی ورق رسیدم

تصرف مال غصب دیدم حلال در دل حرام بر لب

غصب ← تصاحب به زورمفتیان ← فتوا‌دهندگان شرع

ز خانقه هر که سر برآرد مراتب جوع می‌شمارد

طریقهٔ صوفیان ندارد به غیر ذکر طعام بر لب

جوع ← گرسنگیخانقه ← خانقاه صوفیانذکر طعام ← ورد غذا؛ طنز صوفی‌نما

گر از مکافات خبث غیبت شنیده‌ای وعدهٔ ندامت

چرا زمانی ز زخم دندان نمی‌رسانی پیام بر لب

خبث غیبت ← پلیدی سخن‌چینیزخم دندان ← گزش دندان؛ نکوهش تلخ

جنون چندین هزار شهرت فسرد در جیب سینه‌چاکی

کسی نشد محرم صدایی از این نگین‌های نام بر لب

سینه‌چاکی ← سینه‌چاکی عاشقانهفسرد ← منجمد شد؛ پژمردنگین‌های نام ← نگین‌های شهرت بر لب

خروش دیر و حرم در این ره نمود از درد و داغم آگه

خداپرست است و ا‌لله الله، برهمن و رام رام بر لب

برهمن ← روحانی هندودیر ← معبد و صومعهرام رام ← ذکر هندویی نام رام

رقم زدم برتبسم‌گل ز ساعد چین در آستینت

قلم‌کشیدم به موج‌گوهر از آن خط مشکفام بر لب

رقم زدم ← نگاشتم؛ نقش کردممشکفام ← مشک‌رنگموج‌گوهر ← موج گوهرآگین

جهان به صد رنگ شغل مایل‌من وهمین طرز شوق بیدل

تصورت سال و ماه در دل ترنمت صبح و شام بر لب

ترنمت ← زمزمه‌ات
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
موج
برآمدگی آب؛ در شعر نشانه جنبش، اضطراب و ناپایداری.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
جنون
دیوانگی؛ شیداییِ عاشقانه و رهاییِ از عقل.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
غافل
بی‌خبر و ناآگاه؛ خفته از یادِ حق و حقیقت.
فرصت
مجال کوتاه انجام کار؛ در شعر غالبا لحظه گذرای عمر.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗