› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 102

بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)قافیه لراردیف رادشواری دشوار

بهار اندیشهٔ صدرنگ عشرت کرد بسمل را

کف خونی که برگ گل کند دامان قاتل را

زتأثیر شکستن غنچه آغوش چمن دارد

تو هم مگذار دامان شکست شیشهٔ دل را

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآغوش چمن ← گستره و آغوش باغشکست شیشهٔ دل ← شکستگی دل نازکشکستن غنچه ← شکفتن غنچه

نم راحت ازین دریا مجو کز درد بی‌آبی

لب افسوس تبخال حباب آورد ساحل را

تبخال حباب ← حباب چون تبخال لبدرد بی‌آبی ← رنج تشنگینم راحت ← قطره‌ای آسودگی

درین وادی حضور عافیت واماندگی دارد

مده از کف به صد دست‌تصرف پای در گل را

حضور عافیت ← آسودگی و سلامتواماندگی ← از پا افتادگیپای در گل ← گیرکردن پا در گل

تفاوت در نقاب و حسن جز نامی نمی‌باشد

خوشا آیینهٔ صافی که لیلی دید محمل را

چه‌احسان داشت‌یارب جوهر شمشیر بید

که در هر قطرة‌ خون‌ سجده شکری‌ست‌ بسرال را

بسرال ← بس‌الرأس، بر سربید ← درخت بید، شاید تلمیحجوهر شمشیر ← آبداری و ذات تیغ

نفس در قطع راه عمر عذر لنگ می‌

نصیحت پیشرو باشد به وقت‌کارکاهل را

عذر لنگ ← بهانهٔ سستقطع راه عمر ← پیمودن مسیر زندگیپیشرو ← راهنما، پیشاهنگ

چو ماه نو مکن گردن کشی گر نیستی ن

که اینجا جز سپرداری، کمالی نیست کامل را

سپرداری ← سپر بودن، تسلیمماه نو ← هلال ماهکامل ← انسان کاملگردن کشی ← گردنکشی، نافرمانی

عروج چرخ را عنوان عزت خواندهٔ لیکن

چنین بر باد نتوان داد الا فرد باطل را

عروج چرخ ← بالارفتن آسمانعنوان عزت ← نشانه و نام بزرگیفرد باطل ← انسان پوچ و بیهوده

دل آسوده از جوش هوس‌ها ناله‌فرسا شد

خیال هرزه تازی جاده گردانید منزل را

ناله‌فرسا ← ناله‌کاه، فرسوده از نالههرزه تازی ← تاخت بیهوده

سراغ سایه از خورشید نتوان یافتن بیدل

من و آیینهٔ نازی که می‌سوزد مقابل را

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
خون
مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
راه
مسیرِ رفتن؛ نمادِ طریقتِ سلوک و سفرِ معنوی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗