دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 678
بسکه اجزایم چمنپروردهٔ نیرنگ اوست
بسکه اجزایم چمنپروردهٔ نیرنگ اوست
گر همه خونم به جوش شوخی آید رنگ اوست
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندرنگ اوست ← رنگ او استشوخی ← سرزندگی و طراوتنیرنگ ← افسون و هنرنمایی
کوه تمکینش بود هرجا بساطآرای ناز
نالهٔ دلهای بیطاقت شرار سنگ اوست
بساطآرای ناز ← گسترندهٔ بساط نازبیطاقت ← بیتحملتمکینش ← وقار و پایداریاششرار سنگ ← جرقهٔ سنگ
جوهر آیینهٔ وحدت برون است از عرض
هر قدر صافی تصور کرده باشی زنگ اوست
عشق آزادست اما در طلسم ما و من
آمد و رفت نفس تمهید عذر لنگ اوست
آمد و رفت نفس ← رفتوآمد دمتمهید عذر ← آمادن بهانهطلسم ما و من ← افسون منیّتعذر لنگ ← بهانهٔ ناقص و سست
بیمحبت زندگانی نیست جز ننگ عدم
خاک کن بر فرق آن سازی که بیآهنگ اوست
بیآهنگ ← بینوا و بیهماهنگیخاک کن بر فرق ← خاک بر سر کن؛ نفرینننگ عدم ← شرم نیستی
جذبهٔ عشقت شرار از سنگ میآرد برون
من به این وحشت گر از خود برنیایم ننگ اوست
از خود برنیایم ← از خود بیرون نیایمشرار ← جرقه و شرارهننگ اوست ← ننگ و عار او است
عمرها شد حیرت از خویشم به جایی میبرد
آه از رهرو که مژگان جاده و فرسنگ اوست
حسن از ننگ طرف با جلوه نپسندید صلح
خلوت آیینهٔ ما عرصهگاه جنگ اوست
بر دلم افسون بیدردی مخوان ای عافیت
شیشهای دارم که یاد ناشکستن سنگ اوست
افسون بیدردی ← طلسم بیدردی و رخوتسنگ اوست ← سنگ او استعافیت ← سلامت و آسایشناشکستن ← نشکستن
کیست زینگلشن به رنگ وبوی معنی وارسد
غنچه هم بیدل نمیداند چه گل در چنگ اوست
رنگ وبوی ← ظاهر و باطن معنازینگلشن ← از این باغ هستیوارسد ← راه یابد؛ برسدچه گل ← چه گوهری؛ چه حقیقتی
مفاهیمِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- ناله
- فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- سنگ
- تختهسنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
- مژگان
- موهای پلک؛ نمادِ تیرِ نگاه و گریهٔ عاشق.
- حیرت
- سرگشتگی آگاهانه در برابر حقیقتی که فهم عادی از آن بازمیماند.
- چمن
- سبزهزارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوهگاهِ حسن.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- عرض
- ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
- یاد
- بهخاطرآوردن؛ حضورِ معشوق در دل و ذکرِ پیوسته.
غزلهای مرتبط