› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 181

تجدید سِحرکاری‌ست در جلوه‌زار عنقا

وزن مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)قافیه ارعنقاردیف عنقادشواری دشوار

تجدید سِحرکاری‌ست در جلوه‌زار عنقا

صد گردش است و یک گل رنگِ بهار عنقا

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندتجدید ← نو شدنِ پی‌درپیجلوه‌زار عنقا ← میدانِ جلوهٔ عنقاعنقا ← مرغِ افسانه‌ای؛ حقیقتِ دیریاب

هر چند نوبهاریم یا جوش لاله‌زاریم

باغ دگر نداریم غیر از کنار عنقا

جوش لاله‌زاریم ← شورِ لاله‌زاریمنوبهاریم ← بهارِ تازه‌ایمکنار عنقا ← کنار و قربِ عنقا

سطری نخواند فطرت از درسگاه تحقیق

تقویم‌ها کهن کرد امسال و پار عنقا

تقویم‌ها ← تقویم‌ها و سال‌شمارهادرسگاه تحقیق ← مکتبِ حقیقت‌جوییعنقا ← عنقا؛ رمزِ حقیقتِ نایابپار ← سالِ گذشته

آیینه جز تحیر اینجا چه نقش بندد

از رنگ شرم دارد صورت‌نگار عنقا

تحیر ← حیرتِ محضصورت‌نگار عنقا ← نگارگرِ صورتِ عنقانقش بندد ← نقش و صورتی بنگارد

تسلیم عشق بودن مفت است هر چه باشد

ما را چه‌کار و کو بار در کار و بار عنقا

شهرت‌پرستی وهم تا چند باید اینجا

نقش نگین رها کن ای نامدار عنقا

شهرت‌پرستی ← پرستشِ نام و آوازهنامدار عنقا ← ای عنقای نامدارنقش نگین ← نقشِ مهر؛ نشانِ ناموهم ← پندارِ باطل

هم صحبتیم و ما را از یکدگر خبر نیست

عنقا چه وانماید گر شد دچار عنقا

دچار عنقا ← رویارویِ عنقاهم صحبتیم ← هم‌نشین و هم‌سخنیموانماید ← آشکار کند و بنمایاند

نایابی مطالب معدوم کرد ما را

دیگر کسی چه یابد در انتظار عنقا

مرگ است آخر کار عبرت‌نمای هستی

غیر از عدم که خندد بر روزگار عنقا

روزگار عنقا ← روزگار و سرنوشتِ عنقاعبرت‌نمای هستی ← پند‌نمایِ وجودعدم ← نیستی

زیر پرند گردون، رسواست خلق مجنون

عریانی‌ِ که پوشد این جامه‌وار عنقا

جامه‌وار ← مانند جامهعنقا ← سیمرغ؛ پرندهٔ افسانه‌ایپرند ← پارچهٔ ابریشمی نازکگردون ← آسمان چرخان

گفتیم بی‌نشانی رنگی به جلوه آرد

ما را نمود بر ما آیینه‌دار عنقا

در خاکدان عبرت غیر از نفس چه داریم

پُرروشناست بیدل شمع مزار عنقا

خاکدان ← دنیا؛ ظرف خاکشمع مزار ← شمع گورعبرت ← پند و اندرزعنقا ← سیمرغ
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
نقش
تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
بهار
فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
عشق
مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
وهم
پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
عدم
نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
جلوه
آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
خلق
مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
باغ
بوستان؛ نمادِ جهان، جلوه‌گاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
عبرت
پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗