تجدید سِحرکاریست در جلوهزار عنقا
تجدید سِحرکاریست در جلوهزار عنقا
صد گردش است و یک گل رنگِ بهار عنقا
هر چند نوبهاریم یا جوش لالهزاریم
باغ دگر نداریم غیر از کنار عنقا
سطری نخواند فطرت از درسگاه تحقیق
تقویمها کهن کرد امسال و پار عنقا
آیینه جز تحیر اینجا چه نقش بندد
از رنگ شرم دارد صورتنگار عنقا
تسلیم عشق بودن مفت است هر چه باشد
ما را چهکار و کو بار در کار و بار عنقا
شهرتپرستی وهم تا چند باید اینجا
نقش نگین رها کن ای نامدار عنقا
هم صحبتیم و ما را از یکدگر خبر نیست
عنقا چه وانماید گر شد دچار عنقا
نایابی مطالب معدوم کرد ما را
دیگر کسی چه یابد در انتظار عنقا
مرگ است آخر کار عبرتنمای هستی
غیر از عدم که خندد بر روزگار عنقا
زیر پرند گردون، رسواست خلق مجنون
عریانیِ که پوشد این جامهوار عنقا
گفتیم بینشانی رنگی به جلوه آرد
ما را نمود بر ما آیینهدار عنقا
در خاکدان عبرت غیر از نفس چه داریم
پُرروشناست بیدل شمع مزار عنقا
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- رنگ
- نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- هستی
- وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
- نقش
- تصویر و اثر؛ گاه صورت ظاهری در برابر حقیقت.
- بهار
- فصلِ شکوفایی؛ نمادِ جوانی، تازگی و جلوهٔ حسن.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- وهم
- پندار ناپایدار؛ ادراکی که یقین و حقیقت کامل نیست.
- عدم
- نیستی؛ نبودن در برابر هستی و گاه مرتبه پیش از ظهور.
- شرم
- حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
- جلوه
- آشکارشدن زیبایی یا حقیقت در صورت دیدنی.
- خلق
- مردمان یا خوی و سرشت؛ جهانِ کثرت در برابرِ تنهایی.
- باغ
- بوستان؛ نمادِ جهان، جلوهگاهِ حُسن و گذرِ بهارِ عمر.
- عبرت
- پندگرفتن؛ درسِ بیداری از گذرِ روزگار و فنای جهان.