› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 740

قانون ادب پرده در صورت و صدا نیست

وزن مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه انیستردیف نیستدشواری دشوارتر

قانون ادب پرده در صورت و صدا نیست

زین ساز مگو تا نفست سرمه نوا نیست

از هر چه اثر واکشی افسانه دلیل است

سرمایهٔ این قافله جز بانگ درا نیست

هر حرف که آمد به زبان منفعلم کرد

کم جست ازین کیش خدنگی که خطا نیست

همت چقدر زیر فلک بال گشاید

پست است به حدی که درین خانه هوا نیست

عمری‌ست که از ساز بد اندامی آفاق

گر رشته و تابی‌ست به هم تنگ قبا نیست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندآفاق ← جهان و کرانه‌هاتنگ قبا نیست ← جامهٔ تنگ و چسبان نیسترشته و تابی‌ست ← نخ و تاب پارچه یا تارساز بد اندامی ← سازش ناساز و اندام نادرست

ما را تری جبهه به عبرت نرسانید

جنس عرق سعی زدگان حیا نیست

تری جبهه ← نم پیشانی؛ عرق رنجحیا نیست ← شرم و آزرم نیستسعی زدگان ← رنج‌کشان کوششعبرت ← پند و بیداری

بی‌عجز رسا قابل رحمت نتوان شد

دستی که بلندی رسدش باب دعا نیست

باب دعا نیست ← درِ دعا و اجابت نیستقابل رحمت ← شایستهٔ بخشایش

هشدار که در سایه دیوار قناعت

خوابی‌ست که در خواب پر و بال هما نیست

واماندهٔ عجزیم ز افسون تعلق

گر دل نکشد رشته، نفس آبله‌پا نیست

از جهل وخردتا هوس وعشق ومحبت

جز ما چه متاعی‌ست که در خانه ما نیست

متاعی‌ست ← کالا و سرمایه

ما را کرم عام تو محتاج غنا کرد

گر جلوه تغافل زند آیینه گدا نیست

جز معنی از آثار عبارت نتوان خواند

گر غیر خدا فهم کنی غیر خدا نیست

هر بی‌بصری را نکند محرم تحقیق

آن دست حنا بسته که جز رنگ حنا نیست

بیدل رم فرصت چمن‌آراست در اینجا

گل فکر اقامت چه کند رنگ بجا نیست

رم فرصت ← رمیدن و گریز فرصترنگ بجا نیست ← رنگ پایدار برجای نیستفکر اقامت ← اندیشهٔ ماندنچمن‌آراست ← آرایندهٔ چمن است
مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
پا
عضوِ راه‌رفتن؛ نمادِ گام در راهِ طلب و سلوک.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
سایه
اثر تاریک در برابر نور؛ کنایه از ناپایداری، پیروی یا وجود کم‌رنگ.
سعی
کوشش و تلاش؛ جهدِ سالک در راهِ مقصود.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
چمن
سبزه‌زارِ خرّم؛ نمادِ بهار، باغ و جلوه‌گاهِ حسن.
عرق
تراوشِ پوست؛ نمادِ شرم، خجلت و لطافتِ رخسار.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗