› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 431

شوخی‌انداز جرأت‌ها ضعیفان را بلاست

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه استدشواری میانه

شوخی‌انداز جرأت‌ها ضعیفان را بلاست

جنبش خویش از برای اشک سیلاب فناست

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندسیلاب فناست ← سیلِ نابودی استشوخی‌انداز جرأت‌ها ← گستاخی و شوخیِ بی‌پروایی‌هاضعیفان را بلاست ← برای ناتوانان بلاست

آخر از سَرو ِ تو شور ِقمری ما شد بلند

جلوِهٔ بالابلندان خاکساران را عصاست

جلوِهٔ بالابلندان ← نمودِ بلندقدان و بلندمرتبهخاکساران ← فروتنان و خاکسارانشور ِقمری ← نغمه و هیجانِ قمریعصاست ← تکیه‌گاه است

اینقدر کز بیکسی ممنون احسان غمیم

بر سر ما خاک اگر دستی کشد بال هماست

بال هماست ← بالِ همای سعادت استممنون احسان غمیم ← سپاسگزارِ لطفِ غم‌ام

عرض حال بیدلان را گفتگو درکار نیست

گردش چشم تحیر هم ادای مدعاست

وصل می‌خواهی وداع شوخی نظاره کن

جلوه اینجا محو آغوش نگاه نارساست

بی‌ادب نتوان به روی نازنینان تاختن

پای خط عنبرینش سر به دامن حیاست

تاختن ← حمله و یورشخط عنبرینش ← خط مشکین و عنبری‌اشدامن حیاست ← دامنِ شرم و حیانازنینان ← معشوقانِ نازنین

اعتبار ما، ز رنگ چهره ی ما روشن است

سرخ رو بودن به بزم گلرخان کار حناست

از ورق‌گردانی وضع جهان غافل مباش

صبح و شام این گلستان انقلاب رنگ‌هاست

انقلاب رنگ‌هاست ← دگرگونی پی‌درپیِ رنگ‌هاستورق‌گردانی ← برگ‌گردانی؛ دگرگونی احوالوضع جهان ← حالت و حالِ دنیا

وهم هستی را رواج از سادگی‌های دل است

عکس را آیینه عشرت خانهٔ نشو و نماست

سادگی‌های دل ← ساده‌دلی‌هاعشرت خانهٔ ← خانهٔ عیش و شادیِنشو و نماست ← رشد و بالیدن استوهم هستی ← پندارِ وجود

بهره‌ای از ساز درد بینوایی برده‌ام

چون صدای نی، شکست استخوانم خوش نواست

در ضعیفی‌گر همه عجز است نتوان پیش برد

چون مژه دست دعای ناتوانان بر قفاست

بر قفاست ← به پشت سر استدست دعای ناتوانان ← دستِ دعای درماندگانضعیفی‌گر ← اگر در ناتوانی

بیدل امشب نیست دست آهم از افغان تهی

روزگاری شد که این تار از ضعیفی بیصداست

مفاهیمِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
نیست
نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
سر
بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
چشم
اندامِ بینایی؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و انتظارِ عاشقانه.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
خاک
زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
دامن
کنارهٔ جامه؛ نمادِ پاکی، پناه و دست‌آویز.
صبح
آغاز روشنایی پس از شب؛ نشانه امید، گشودگی یا بیداری.
ساز
آلتِ نوازندگی؛ نمادِ هم‌آهنگی و نوای درون.
اشک
قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
بال
پرِ پرواز؛ نمادِ اوج‌گرفتن و رهاییِ روح.
خانه
سرپناهِ زیست؛ نمادِ دل، تن یا قفسِ هستی.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗