دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1560
دل ز هر اندیشه با رجی مقابل میشود
دل ز هر اندیشه با رجی مقابل میشود
درخور تمثال این آینه بسمل میشود
واژهنامه · فقط صورتهای نادر؛ واژههای بیشرح رایجاندآینه ← دلِ نقشپذیر و حساساندیشه ← خیال و فکر مزاحمبسمل ← کشتهٔ تپنده از هیبت نقشتمثال ← تصویر و نقش در آینه
آفت اشک است موقوف مژه برهم زدن
ربشهٔ ما گر بجنبد برق حاصل میشود
برق ← آذرخش ناگهانی اشکربشهٔ ← ریشه و تارِ اشکموقوف ← بسته و وابسته بهمژه برهم زدن ← بهمزدن پلک و چشم
لب فروبندیم تا رفع دوبی انشا کنیم
در میان ما و تو ما و تو حایل میشود
انشا کنیم ← پدید آوریم و برسازیمحایل ← مانع و پردهٔ جداییدوبی ← دوگانگی و غیریتفروبندیم ← ببندیم و خاموش شویم
گاه رحلت نیست تحریک نفس بی وحشتی
جهد رهرو بیشتر در قرب منزل میشود
تحریک نفس ← جنبش جان در دم آخررحلت ← کوچ مرگ و رفتن از دنیارهرو ← روندۀ راه سلوکقرب منزل ← نزدیکی به مقصد
خامشی را دام راحت کن که اینجا بحر هم
هر قدر دزدد نفس در خویش ساحل میشود
گرد بیقدری عروج دستگاه حاجت است
اعتبار رفته آب روی سایل میشود
آنقدر آبم ز ننگ منت ابنای دهر
کز ندامت خاک گر ریزم به سر گل میشود
دمگاه عشق خالی نیست از نخجیر حسن
حلقهٔ آغوش مجنون عرض محمل میشود
حلقهٔ آغوش ← دایرهٔ دربرکشیدندمگاه عشق ← کمینگاه و شکارگاه عشقعرض محمل ← پهنای کجاوه و هودجنخجیر حسن ← شکار زیبایی
مرگ صاحبدل جهانی را دلیلکلفت است
شمع چون خاموش گردد داغ محفل میشود
داغ محفل ← نشان سوختگی و خلأ مجلسدلیلکلفت ← سبب رنج و اندوه همگانیصاحبدل ← اهل دل و معنویت
عالمی را کلفت اندود تحیر کردام
با هزار آیینه یک آهم مقابل میشود
تحیر ← سرگشتگی و حیرانیمقابل میشود ← روبهرو و همتراز میگرددکلفت اندود ← اندودهشده به رنج و ملال
مژدهای بیدل که امشب از تغافلهای ناز
آرزوها باز خون میگردد و دل میشود
تلمیحاتِ این غزل
واژهنامهٔ این غزل · 18 واژه
- دل
- جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
- نیست
- نبودن؛ در شعر یادکرد عدم و فنا در برابر هستی موهوم.
- بیدل
- تخلصِ شاعر؛ بهمعنیِ بیدل، عاشقِ از خود رفته.
- آینه
- سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
- سر
- بالاترین عضوِ تن؛ نمادِ اندیشه، سودا و فدا شدن در عشق.
- نفس
- دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
- آیینه
- شیشهٔ بازتابدهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
- گل
- شکوفهٔ خوشبو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
- آب
- مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
- خاک
- زمین و گرد؛ نماد فروتنی، فنا، خاستگاه جسم و نهایت آدمی.
- شمع
- چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بیقرار.
- خون
- مایعِ سرخِ تن؛ نمادِ درد، شور و جگرسوزیِ عشق.
- ناز
- کرشمه و دلربایی؛ جلوهگریِ معشوق در برابرِ نیاز.
- داغ
- نشان سوختگی یا زخم؛ کنایه از اندوه، عشق و حسرت.
- اشک
- قطرهٔ چشم؛ نشانهٔ گریه، شوق یا اندوهِ عاشقانه.
- عشق
- مهرِ سوزان؛ نیرویِ بنیادینِ هستی و راهِ فنا.
- لب
- کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
- گرد
- غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
غزلهای مرتبط