› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1561

عرض هستی زنگ بر آیینهٔ دل می‌شود

وزن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه لمیشودردیف می شوددشواری نسبتاً آسان

عرض هستی زنگ بر آیینهٔ دل می‌شود

تا نفس خط می‌کشد این صفحه باطل می‌شود

آب می‌گردد به چندین رنگ حسرت‌های دل

تا کف خونی نثار تیغ قاتل می‌شود

در پناه دل توان رست از دو عالم پیچ و تاب

بر گهر موجی که خود را بست ساحل می·شود

بسکه ما حسرت‌نصیبان وارث بیتابی‌ایم

می‌رسد بر ما تپیدن هر که بسمل می‌شود

واژه‌نامه · فقط صورت‌های نادر؛ واژه‌های بی‌شرح رایج‌اندبسمل ← ذبح‌شدهٔ هنوز لرزانحسرت‌نصیبان ← بهره‌وران حسرت و دریغوارث بیتابی‌ایم ← میراث‌بر بی‌قراری‌ایم

زندگانی سخت دشوار است با اسباب هوش

بی‌شعوری گر نباشد کار مشکل می‌شود

اسباب هوش ← لوازم آگاهی و خردمندیبی‌شعوری ← ناآگاهی و ساده‌دلیکار مشکل ← زیستن دشوار و پیچیده

اوج عزت درکمین انتظار عجز ماست

از شکستن دست در گردن حمایل می‌شود

بر مراد یک جهان دل تا به کی گردد فلک

گر دو عالم جمع سازد کار یک دل می‌شود

در ره عشقت که پایانی ندارد جاده‌اش

هر که واماند برای خویش منزل می‌شود

جاده‌اش ← راه بی‌پایان عشقمنزل ← اقامتگاه و جای ماندنواماند ← از راه بازماند و فروماند

گر بسوزد آه مجنون بر رخ لیلی نقاب

شرم می‌بالد به خود چندانکه محمل می‌شود

انفعال هستی آفاق را آیینه‌ام

هر که روتابد زخود با من مقابل می‌شود

آفاق ← کرانه‌های جهانانفعال هستی ← شرم و شکست وجودروتابد ← روی برتابد و بگریزد

کس اسیر انقلاب نارسایی‌ها مباد

دست قدرت چون تهی شد پای در گل می‌شود

این دبستان من و ما انتخابش خامی است

لب به دندان گر فشاری نقطه حاصل می‌شود

نشئهٔ آسودگی در ساغر یأس است و بس

راحت جاوید دارد هر که بیدل می‌شود

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
رنگ
نمود و جلوه ظاهری؛ گاه کنایه از دگرگونی و ناپایداری.
آیینه
شیشهٔ بازتاب‌دهنده؛ نمادِ صفای دل و تجلّیِ حق.
گل
شکوفهٔ خوش‌بو؛ نشانهٔ زیبایی، بهار و معشوق.
آب
مایعِ زندگانی؛ نمادِ روانی، صفا و گاه آبرو.
دست
اندامِ گرفتن؛ نمادِ قدرت، بخشش و تصرف.
عالم
جهانِ هستی؛ پهنهٔ آفرینش و جلوه‌گاهِ حق.
هستی
وجود و بودن؛ در برابر عدم و نیستی.
جهان
گیتی و دنیا؛ سرای گذرا و فریبندهٔ هستی.
لب
کنارهٔ دهان؛ نمادِ سخن، بوسه و حیاتِ معشوق.
خط
موی نورُستهٔ گونه؛ نمادِ زیباییِ نوخیزِ معشوق.
پای
عضوِ ایستادن و رفتن؛ نمادِ ثبات و گام در راه.
عجز
ناتوانی و درماندگی؛ فروتنیِ بنده در برابرِ حق.
شرم
حیا و آزرم؛ پروای درونی در برابرِ معشوق و حق.
عرض
ویژگی ناپایدار شیء؛ در برابر جوهر و ذات.
تیغ
شمشیر و لبهٔ تیز؛ نمادِ قهرِ معشوق و جراحتِ عشق.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗