› بعدی
دیوانِ غزلیات · بیدل دهلوی · غزل 1235

جبههٔ‌حرص اگر چنین‌گرد ره هوس‌کشد

وزن مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)قافیه سکشددشواری میانه

جبههٔ‌حرص اگر چنین‌گرد ره هوس‌کشد

آینه در مقابلم گر بکشی نفس کشد

هرزه‌در است گفتگو ورنه تأمل نفس

پیش برد ز کاروان هر قدمی که پس کشد

سنگ ترازوی وقار میل شکست کس نکرد

ننگ عدالت است اگرکوه‌کم عدس کشد

آتش سنگ طینتیم شعلهٔ شمع فطرتیم

حیف که ناز سرکشی گردن ما به خس کشد

عهد وفاق بسته‌ایم با اثر شکست دل

محمل یاس‌ما بس‌است نالهٔ این جرس کشد

تا کی از استخوان پوچ زحمت بی‌حلاوتی

کاش مصور هوس جای هما مگس‌کشد

رستن ازین طلسم و هم پر زدن خیال کیست

جیب‌فلک درد سحر تا نفس از قفس‌کشد

عیب‌و هنر شعور تست ورنه درین ادب سرا

بیخبری چه ممکن است آینه پیش کس کشد

بیدل ازین ستمکده راحت کس گمان مبر

دیده ز خس نمی‌کشد آنچه دل ازنفس‌کشد

مفاهیمِ این غزل
تلمیحاتِ این غزل
واژه‌نامهٔ این غزل · 18 واژه
دل
جان و درونِ آدمی؛ جایگاهِ عشق، درد و آگاهی.
بیدل
تخلصِ شاعر؛ به‌معنیِ بی‌دل، عاشقِ از خود رفته.
آینه
سطح بازتابنده؛ در شعر نماد خودشناسی، صفا و جلوه است.
نفس
دم و لحظه کوتاه زندگی؛ گاه خواهش و خودی انسان.
شمع
چراغ مومی؛ نماد سوختن، روشنی دادن و عاشقی بی‌قرار.
پر
شهپرِ پرنده؛ نمادِ پرواز، آرزو و سبک‌باریِ روح.
ناله
فریادِ دردمندانه؛ آوای سوز و شکوهٔ عاشق.
شکست
درهم‌شکستگی؛ نمادِ نیستی و فروریختنِ خودیِ عاشق.
خیال
صورت ذهنی و وهم؛ جهان تصور در برابر حضور عینی.
هوس
آرزوی زودگذر؛ میلِ نفسانی در برابرِ عشقِ راستین.
آتش
شعله و سوز؛ کنایه از عشق، درد، شور یا نابودی.
ناز
کرشمه و دلربایی؛ جلوه‌گریِ معشوق در برابرِ نیاز.
سنگ
تخته‌سنگِ سخت؛ نمادِ سختی، جفا و گاه مستی.
گرد
غبار و خاک؛ نشانه محوی، ناپایداری و حجاب دیدن.
دیده
چشمِ بیننده؛ سرچشمهٔ نگاه، اشک و دیدارِ یار.
سحر
سپیده‌دم؛ زمان گشایش، دعا، بیداری و تغییر حال.
شعله
زبانه آتش؛ نماد شور، گدازِ عشق و فنای ناپایدار.
درد
رنج و الم؛ سرمایهٔ عاشق و راهِ پختگیِ جان.
غزل‌های مرتبط
خوانش و منبع در گنجور ↗